حافظه مهربان نیست با من
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست او مشکل نشیند
(طبیب اصفهانی)
دلم با من غریبه است
منِ من
بقچهاش را گرفته
بکوچد توی دالانهای بیغوغا
غم و سرما
مثل مورچهگان
افتادهاند به جانِ نانِ روحم
اگر حالم را بخواهی
هیچ روی خطِ دلم نیستم
همان بار آخر که وصل بودم
فهمیدم
هوای دل از من کلافه است
حافظه میگوید
دلم مرده
دستم سرد
چشمم نا امید است
من از دیدنِ چراغِِِِِ روشنم روی خط حیرانم
میخواهم سلامی بکنم
بلکه حیرت کنم از خود
از منم که آن جا
مثل پلنگی میغرد
و دلش رابطه میخواهد
میخواهم حالم را بپرسم
خیره بشوم
کشفی بکنم
حافظهام را پاک کنم
از اطلاعات کهنه و ماسیده بر روحم
از ذهنم
که پر است از
آدرس خبرهای مرده و موهوم و انگار مهم
و حواسم را پرت کرده
میخواهم وصل باشم
حواسم جمع باشد
دست باشم
چشم باشم
روی خط باشم
وکمی گپ بزنم
با چراغ روشن قلبم
(یک نوشته)