décembre 29, 2004 | چهارشنبه ۹ دی ۱۳۸۳

چرا ساعت روی شب مانده؟

باران!
کجایی!
_نگفته بودم اسم دخترم را؟_

باران!
مادر!
وقت شیرت شده
_بی‌تابم_

باران،
جان دل!
روی تختش نیست
عجب!
_اسباب‌بازی‌هایش را جمع کرده_

باران!
باران!

روی آینه یادداشتی است:

می‌روم دانشکده
دیر بر می‌گردم مادر
جان باران آرام باش!
جان باران زود بخواب!

نظرها

جان باران
جان دخترم
جان باران
جان جانم
جان باران
جان جهانم


سارا؟
اگر بارانِ کوچک، سئوال های بزرگ بپرسد...
مثلاً اگر بپرسد «ابر از کجا می آید؟»، جوابش را چطور می دهی؟
يا اگر بپرسد « تو جنگ جهانی، جهان با کی می جنگيد؟؟...


باران پرسید: چرا خون ...؟

بقیه سوالش را نشنیدم...
خون به مغزم نرسید
یخ کرده بودم
سراپا شرم !


زيبا بود فرزندم
و اثرش لبخندی بر روی لبانم
با اينکه قدم به نقد شعرت نمی رسد
ولی فکر می کنم تکرار زياد داشت
شاد باشی


لذت بردم.مثل هميشه،آرام و روان. موفق باشی.





spoonful41.jpg

Lovin' Spoonful

Do you believe in magic

Believe in the magic of rock and roll





برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.