décembre 19, 2004 | یکشنبه ۲۹ آذر ۱۳۸۳

پیرترین زن قبیله

moongirl.jpg
*


سال‌ها پیش از این
پیشگویان گفته‌بودند
شبی ماه خواهد گرفت
و دزدان به قبیله‌‌ی ما خواهند زد
و هر چه داریم با خود خواهند برد

دیشب پیرترین زن قبیله خواب دیده‌است
که ماه می‌گیرد

امشب همه هرچه داشتند را پنهان کرده‌اند
من اما
نام و یاد تو را بر سر در خیمه‌ام آویخته‌‌ام
که با آنها نیز تنها بوده‌ام

(طاهره عبرالحنان)


این شعر را آقای اردشیر رستمی برایم خواند، رد شاعر را پیدا نکردم،
شعر سینه به سینه از شمال عراق به کردهای ایرانی رسیده‌بود...

طاهره!
چقدر حرف مانده در سینه‌ی ما!
طاهره!
چرا ماهُ دادن به شب‌های تار...
چرا ماهُ می‌دن به شب‌های تار...

طاهره، خواهرم! شرق است این همه این جا می‌بینی!؟


*.عکس قبل از تغییر اینجا بود، خانم آزاده نشانم داد.

نظرها

ماه را می دهند به شب های تار،

«...و شب از راه ميرسد،
بی ستاره ترين شب ها!
چرا که در زمین پاکی نیست.
زمین ار خوبی د راستی بی بهره است.
و آسمان زمین،
بی ستاره ترین آسمان هاست!»

شاملو
(سرود مردی که تنها به راه می رود)


فضای جالب و دلنشينی داشت .


شعر خيلي آشناييه. نمي‌دونم كجا شنيده‌امش. همون ولي رو ميگم ها. وگرنه اين ماهو دادن به شبهاي تار كه خود شجريانه داره مي‌خونه!


قبيله را بردند... نام تو ماند روی شن..


تو چشم انداز دریا دیوار کشیده اند /
جلو روی کوهها دیوار کسیده اند/
بر مسیر جنگلها دیوار کشیده اند ./
به چشمهایم دست می کشم/
دیوار نکشیده اند/
بر نگاهم چادر سیاه کشیده اند


من خود را به در خيمه آويخته ام
که تنها يادگارم از تو هيچ است
...
پيروز باشی






Labyrinth.jpg







برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.