décembre 09, 2004 | پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۳

یونس

پسر بچه‌ای شیطان کاش
زنگ این خانه را می‌زد
از صلیب آشپرخانه
تا رستاخیز آیفون
و شنیدن صدای خالی خیابان

چقدر رویا!
چقدر رنج!
چقدر پرواز!

نظرها

مرا به کودکی ام بردی
زمانی که دور از چشم مادر
زنگ خانه ها را می زدم
و مادرم مجبور بود مسير خلوت خيابان را دوباره بازگردد تا طلب آمرزش کند !
...
کاش می دانستم در کدام خيابانی و خانه ات چه رنگی ست !


اولین چیزی که به ذهنم آمد این شعر فروغ بود ، مثل همیشه آرام و زیبا، موفق باشی.
...آيا دوباره زنگ در مرا به سوی انتظار صدا خواهد برد؟...


برای همین است که هورا میگشد
باور کن نفسهایم دلتنگند
باور نمیکنی
خراب نگاهم کن
با اسطوره ها که بخواب میروی
کسی با تو شوخی میکند
همین امشب و ....


من انگار جا مانده ام... کمی گيج ام... هنوز نمی فهمم...


رويا و رنج و پرواز!
کلاسيک!
نه؟
گاهی يادم می رود چه چیزهایی باید از یادم بروند...


ای نام تو ايمانم ولی بی تو پريشانست شادم که به زندانم که عشق تو زندانست اشک است به دامانم وین غمکده ویرانست


خوب رستاخیز آیفون خراب !





spoonful41.jpg

Lovin' Spoonful

Do you believe in magic

Believe in the magic of rock and roll





برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.