novembre 26, 2004 | جمعه ۶ آذر ۱۳۸۳
حوادث
یک مرد دیشب
پشت دری حیران بود
آمده بود گویا
زبالهاش را دم در بگذارد
زباله او را
گذاشتهبود و
در را بستهبود
бессонница
أرق
insomnio
slaplooshed
l'insomnie
insomnia
بیخوابی
失眠
uykusuzluk
.
.
.
برای نشر دوبارهی نوشتهها و عکسهایم با من حرف بزنید.
از اينکه گربه های گرسنه ، دليلی برای گذاشتن زباله بخواهند ، می ترسم . اما باز - جسورانه - خوابهای آشفته حود را بيرون درب می گذارم !
... سبک می شوم ...
سلام سارا خانم...نوشته جديدت شوکه ام کرد..يه سپيد دارم مثل نوشته تو...حس مشترک عجيب نيست اما اين که ........بگذريم..موفق باشی
سلام
قشنگ بود مثل همیشه
آبی بود مثل دریا
سبز بود مثل دل ات.
----
علی
)): ای داد بی داد
عجيب است! نوشته ات توصيف عينی اين دورهای منست...
پشت در مانده ام!
صدای زنگ مرگ ، از سر کوچه...................! ـــ سطل آشغال ، منو گذاشت پشت در..!!! (از ديدن کامنت ات مشعوف شدم،موفق باشی)
انسانها فراتر از اينکه حرفهای جدی را شوخی می گیرند و حرفهای شوخی را جدی، عادت کرده اند سخت ببيند، سخت بشنوند، سخت ...
او را با من مقايسه نکن
آشغال تر از آنم
کاش حداقل نامم انسان نبود
...