novembre 14, 2004 | یکشنبه ۲۴ آبان ۱۳۸۳

شاگرد فرانسه زبان چهار ساله ام!

ژوستین کوچولویم!
حالا
وقت آمدن
صورتت پراز لبخند نمی‌شود،
می‌گویی سلام!

خود دیوانه‌ام
فارسی یادت دادم

حالا
برایت نقاشی که می‌کشم
"این سیب است ژوستین!"
می‌گویی
ممنون!
دستم را نمی‌گیری فشار دهی،

نمی‌پری بوسم کنی
می‌گویی :
خدانگهدار سارا!

چه زود بیچاره و تنها شدم

خودم به تو یاد دادمشان
کلمات بیهوده را
از من گرفتندت
و رها شدی
میان همگان!

نظرها

جملاتت با آهی ساده و کوتاه همراه بود ...


کاش کلاسی پيدا ميکردم
و معلمی
که نفس کشيدن يادم ميداد .
ميدانی
اينروزها
يادم ميرود که بايد نفس بکشم !!
امروز تولدم بود .
کاش يادم ميماند
که کيک تولد چيست !
و بايد به شمعهای آن فوت کرد !


يادم می آيد
چهار ‌پنج ساله بودم
که از ياسمين گرفتندم!!

از آن به بعد «شما» خطابش کردم،
و در جواب نقاشی هایش فقط گفتم ممنون!

یاسمین با من غریبه شد،
با خودش تنها!

من هم بزرگ شدم.
نمی دانم شاید «رها شدم میان همگان»...

با این همه امشب،
برای یاسمین شعر نوشتم.
بوی عطرش هم، هنوز یادم هست!!


به من چه داده ايد ای واژه های ساده فريب/و ای رياضت اندام ها و خواهش ها...هيچی ..نه!..همه چی..تنها پناهم شده اند اين واژه های ساده فريب! در دنيايی که دوستت دارم فقط يه تحميل خشک و خالی محسوب می شه و آغوش گشودن برای هميشه ممنوع شده!


آموختن سپس
رها شدن ميان همگان
یاد دادن سپس
تنها و بيچاره و بی سامان

بقول خیام :
یک چند به کودکی به استاد شدیم
یک چند ز استادی خود شاد شدیم


بچه ها هميشه خيلی چيزا رو بهتر درک می کنن



سارا،احساست خيلی قشنگه


سلام
من از ۳سال پيش تا حالا مدام به سايته آينه سر ميزدم و منتظر گردگيريتون بودم من با سايتتون زندگی کردم با آزاديش تا امروز تو گوگل ديدمتون از آينه تهش!بد که خوندم مطمئن شدم.چرا آينه رو ول کردين؟!راستی به آرش سلام برسونين.





бессонница

أرق

insomnio

slaplooshed

l'insomnie

insomnia

بی‌خوابی

失眠

uykusuzluk

. . .




برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.