November 10, 2004 | چهارشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۳

چقدر آن جا ایستادی یوسف؟

خواهش می‌کنم!
دکتر بخش را صدا بزنید

آرام حرف می‌زنم
همه چیز یادم آمده

اسم مادر کوکب بود
اسم من ترانه است
با یوسف
قرارمان ساعت پنج سه‌شنبه بود
سن؟
بیست و سه سال

خواهش می‌کنم خانم!
همین حالا دکتر را باید ببینم

دارم مثل آدم حرف می‌زنم
نگذارید سه‌شنبه شود

نه!
دستم را نکش!
از آن تخت متنفرم
مسکن نمی‌خواهم

نمی‌آیم!
دکتر لعنتی‌تان تنها سه‌شنبه ساعت پنج باید گیر بدهد!
نزن !
خودش نمی‌فهمد که می‌گوید
نمی‌شود اسم جد و آباد آدم یوسف باشد

مرا نبرید!

کاش بابا جای من سه‌شنبه ساعت پنج همه‌تان را حبس می‌کرد
نه! حبس خیلی بد است
دستم را نبندید
نبند
نبند من را

نظرها

من را به ديوار بسته بودند و مسيح ازصليب من بالا رفته بود... بنگريد آن مرد را


اين روزها دارم تمريم مصلوب بودن می کنم...


برای آنکه به تو بپردازم نام بیماریها ، سن و سال و شغل ، همه چیز را پس می زنم - همانطور که تابستانها پرده های پلاستیکی را با حرص پس می زنم - من همه چیز را پس می زنم تا تو را بازیابم .
هنوز هم به دکترها اعتماد ندارم !


شعر،
ساعت پنجِ سه‌شنبه هايش،
پر است از حبس و از يوسف هايی که سر قرارهای بیهوده می روند.

شعر زیبایی بود!


سلام،من بعد از يکسال برگشتم!!!به ما هم سربزنيد.


ای کاش از آغاز زنده بگورمان می کردند/جای آن که هر روز /زنده/به گورمان کنند...آخ اين سه شنبه ها تا ابد در من ادامه خواهند داشت..تا ابد ...چون می شود اسم همه‌ی کس و کار آدم يوسف باشد...می شود


چيزهايی را ياد می آورد اين نوشته-هر چند تار و تاريک....(۲۳ را کاش با عدد يا حروف فارسيش کنيد، این طوری توی چشم آدم فرو می رود.)



سرکار خانم سارا
اگر دوست دارید به ما در بخش ادبیات سایت زنان ایران کمک کنید.
خوشحال می شوم به من میل بزنید.
با سپاس
آسیه امینی