novembre 01, 2004 | دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۳

همه چیز رو به راه است

آرام آرام
همه چیز را یاد گرفتم
باورت نمی‌شود
یاد گرفتم شب‌ها بخوابم!
با یک آرامش بخش هر ماه

یاد گرفتم برای دیوار چای بریزم
حتا وسط حرف‌هایش بلند نمی‌شوم

یاد گرفتم
بدون کمک کسی
از چهارراه‌ها بگذرم

نگرانم نشو
همه چیز را یاد گرفته‌ام
مثل کوری که
عصا به دست
سر به زیر
تنش را جمع می‌کند که به چیزی نخورد
راه رفتن
در این دنیا
بدون تو را
یاد گرفتم

نظرها

همه چیز روبه راه است... اما تو باور مکن...


ما که خواب بوديم و شما آمديد و رفتيد.. زيارت قبول..


می نویسم حال همه ما خوب است و همه چیز رو به راه!
می نویسم در زميني كه ضمير من و توست
«یاد گرفتن» کار سختی نیست!
اما،
دیگر هیچ کس باورم نمی کند!!
خوب می دانم!


هيچ چيز رو به راه نيست
هيچ چيز
اين است
اعتراف زنی تنها در آستانه فصلی سرد

ياد مسنجر برد آينه به خير
و حالا(!!!) فقط همين


و چشمانم هرگز ياد نگرفت
تا سپيده رفتن را بی اشک در شب خالی از
صدای تو.


به منم ياد ميدی ؟


مثل حس يک اندوه به اجبار فراموش شده...


سلام من اولين بارم هست که به وبلاگت سر می زنم.خيلی زيباست.با اهنگی که روش گذاشتی حس غريبی به ادم ميده.مثل وبلاگت سپيد اروم پاک.موفق باشی دوست من.يه سوالی ازت داشتم می خواستم ببنيم سايت اينه برای خودت است!!؟؟ راع به چند تا از اهنگاش ازت سوال دارم.اگر وقت نازنينت اجازه داشت به من ايميل بزن.



سارا...انقدر قشنگ و غمناک بود که نمی خوام با نوشتن يه بيت شعر يا يه جمله ی معمولی چيزی گفته باشم...





Labyrinth.jpg







برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.