در خواب
دنبال آن کاروان هزارو یک شب
هزار دور
دور زمین
در شب میدویدم
خستهترم
خیلی خستهتر
در خواب
بالهایم درمیآمدند
بلند و رها میشدند
در انتظارت
خشک و سیاه
زمین را تیرهتر میکردند
تیرهتر
خیلی تیرهتر
من که از تاریکی بیابان گلایه نکرده بودم
من که لام تا کام از خستگی حرفی نزده بودم
پس چرا میخواهی از خوابهایم نیز سفر کنی؟
نظرها
من که پا به پايت سفر کرده ام
من که حتی تاريکی بيابان را هم پذيرفته بودم
من که حتی از نبودنم در رگه های روحت شاکی نبودم
با ليوانی در دست و لبخندی بر لب
لا اقل اين دم آخری به ديدنم بيا
بگذار خواب ابدی را آرام بميرم
من به تو احتياج دارم...
شعر را می فهمم و از آن لذت می برم اما چیزی که بیشتر به من لذت می دهد این تواضع غریب و سکوت توست ... در مقایسه با کسانی که چوب حراج می زنند به احساساتشان ... شاید متوجه منظورم نشوی اما من خودم خوب می فهمم چه می گویم
ياد آن شعرت افتادم :
سیگار روشنت را
در جنگل خشک و آشفتهی من انداختی
بعد
پرسیدی
"مزاحمتان که نشدم؟"
خندیدم
"نه! اصلا"
--------
سرودت طعم بنفش خوش رنگ می دهد! باور کن! حتی گله هايت! شاد زی...
من کسی نیستم که بشود با او سفر کرد .
من قلب باد و ستاره ام
و
گاهی درمان دردهایم.
وقتی به خواب مي روم
به سايه ها می پيوندم
به سايه های رنگی
آنجا که هرگز نمی خوا هم بيدار شوم...
ميخندم ؛ نگاه می کند
گريه می کنم ؛ نگاه می کند
راه که می روم حتی يک قدم با من نمی آيد
و نوازشش که می کنم سردی اش
انگشتهايم را بيدار ميکند
جای شکايت نيست
آنکه تنها همدمش آدمهايند
بهتر از اين نمی شود:
و باز
آينه
تنها نگاه می کند.....(مهديه امين زاده)
بر ارتفاعی دست يافت
بر آن ارتفاع نشست و گفت
اينک تو هيچ چيز نداری
هيچ چيز ...
من
غمگين و خسته
متين وعزادار
گفتم
هنوز هم يک رويای ژرف و رنگين باقيست
چيزی که در جنين حافظه محفوظ است
چيزی که دست تو هرگز به آن نخواهد رسيد
و تا چيزکی خط نخورده باقيست
برای تو در ارتفاع نيز رنج و عزاب بسيار است
(نادر ابراهيمی )
من که پا به پايت سفر کرده ام
من که حتی تاريکی بيابان را هم پذيرفته بودم
من که حتی از نبودنم در رگه های روحت شاکی نبودم
با ليوانی در دست و لبخندی بر لب
لا اقل اين دم آخری به ديدنم بيا
بگذار خواب ابدی را آرام بميرم
من به تو احتياج دارم...
شعر را می فهمم و از آن لذت می برم اما چیزی که بیشتر به من لذت می دهد این تواضع غریب و سکوت توست ... در مقایسه با کسانی که چوب حراج می زنند به احساساتشان ... شاید متوجه منظورم نشوی اما من خودم خوب می فهمم چه می گویم
ياد آن شعرت افتادم :
سیگار روشنت را
در جنگل خشک و آشفتهی من انداختی
بعد
پرسیدی
"مزاحمتان که نشدم؟"
خندیدم
"نه! اصلا"
--------
سرودت طعم بنفش خوش رنگ می دهد! باور کن! حتی گله هايت! شاد زی...
من کسی نیستم که بشود با او سفر کرد .
من قلب باد و ستاره ام
و
گاهی درمان دردهایم.
وقتی به خواب مي روم
به سايه ها می پيوندم
به سايه های رنگی
آنجا که هرگز نمی خوا هم بيدار شوم...
ميخندم ؛ نگاه می کند
گريه می کنم ؛ نگاه می کند
راه که می روم حتی يک قدم با من نمی آيد
و نوازشش که می کنم سردی اش
انگشتهايم را بيدار ميکند
جای شکايت نيست
آنکه تنها همدمش آدمهايند
بهتر از اين نمی شود:
و باز
آينه
تنها نگاه می کند.....(مهديه امين زاده)
بر ارتفاعی دست يافت
بر آن ارتفاع نشست و گفت
اينک تو هيچ چيز نداری
هيچ چيز ...
من
غمگين و خسته
متين وعزادار
گفتم
هنوز هم يک رويای ژرف و رنگين باقيست
چيزی که در جنين حافظه محفوظ است
چيزی که دست تو هرگز به آن نخواهد رسيد
و تا چيزکی خط نخورده باقيست
برای تو در ارتفاع نيز رنج و عزاب بسيار است
(نادر ابراهيمی )
بازی با کلمات جالب بود