septembre 29, 2004 | چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۳

وبا


شهر آرام است!

با قائم مقام هایی سرگردان

که دستمال هایی آماده تپاندن در گلو

در دست دارند.

دکتر ها می گویند
دهانتان را با پارچه تمیز ببندید...

نظرها

بوی لورکا می آید
بوی تعهد و عمل
همان بوئی که من دوست دارم


نثل ما چون تو چه كم دارد
روحم تازه شد
چقدر دلم ميخواست ميديدمتان
حرف براي گفتن بسيار است


می دانم در دنیای واقعی چطوری اما در دنیای مجازی که سهروندی جدی ، کوشا و بی ادعا هستی ...


سلام نازنین!‌خیلی وقت است می آیم این جا! بیشتر از خود تو!! می دانم...می دانم..سرت شلوغ است و .... اما بیا جلو در گوشت چیزی بگویم! :‌بهانه نیاور!! بنویس!! کشتی این دل ما را!! ...شاد زی.


سلام دوست عزيزم..خيلی عالی بود...خوشحالم که با صفحه ی جالبتون آشنا شدم. پيش ما هم بيای خوشحال ميشيم.



سياست که به پيکر شعر هنرمندانه تزريق شده...


ز ی ب ا
بالاخره آپدیتید. :)


و چشمهایمان را نیز میبندند !!


تو هم نيامدی.مهم نيست تنها می روم.تنها روی ماسه ها خواهم رفت.تنهای تنهای تنها


تو هم نيامدی.مهم نيست تنها می روم.تنها روی ماسه ها خواهم رفت.تنهای تنهای تنها


همه چيز آماده است
وسايلتان را جمع کنيد
اندکی بعد قايم مقامی در شهر نمانده است
شايد به جز اندکی هنوز هم در جرگهء
انسان مانده
کودک اشک ميريزد
مادر تنها مانده!
و خدا هر چند تلخ لبخند ميزند
هيچ کس پيروز نشد...


مثل هميشه کنايه اميز.خوشحالم که برگشتی.:)