août 06, 2004 | جمعه ۱۶ مرداد ۱۳۸۳

موسیقی

00014-bam.jpg
عکس: آرش عاشوری نیا


سایه ی ایستاده ی من در ماهتاب

جان ِ من است چون سیلاب در سحرگاه.

موسیقی از پنجره ات جاری است،

و نمی دانم هنوز که زندگی ِ جوان ات

سوی من می شتابد.

اما چشم هامان را که ببندیم،

ماهیانی هستیم از یک گروه

در یک رودخانه.

ژنگ مین (zhen ming)
برگردان : کوشیار پارسی
ژنگ مین، سال 1920، سال ِ تباهی و جنگ، در خانواده ای مرفه در پکن زاده شد...

نظرها

به سايه ات خيره ميشوم.سرم را که بالا مياورم تو کنارم نيستی.ای غريبه.سايه ات را جا گذاشته ای...


اميدوارم که اين غيبتت برای گرد گيريی آينه باشه!هر چند ميدانم کم گرفتار نيستی...


...طراحی آینه و پاگرد کار آقای آرش است.

... آرش بسیار مهربان است!

...این هم ایمیل او است:

arashdarayene@yahoo.com

هوا گرم است.

و جای است های بسیاری خالی است!


قبل از اينكه به پايان برسيد عذر ميخوام.

1) چيزي كه منو واداشت اينجا بنويسم اين بود كه ازتون خواهش كنم كه اون كسي كه قالبتون رو طراحي كرده به من معرفي كنين. با ايميل لطفا. متشكرم.

2) خيلي زيباست پاگرد.


نمی دانم چرا... واقعآ نمی دانم اما شاید حقیقت داشته باشد... همیشه فکر کرده ام خیلی دوری... خیلی... شاید چون آرش پاسخ نامه هایم را نمی داد... حس می کنم آن قدر دوری که زبان نوشته هایت نا خواناست... اما می دانم زیباست... اطمینان دارم و حاضرم سرش شرط هم ببندم...


باور کن راست می گویم سارا بانو! مطلب پنجشنبه پانزدهم مردادت را بخوان؛ و یا امان از گره های کور... (پنجم مرداد) دیدی؟ دیدی راست می گویم که...!


بر بانو سارا چه گذشته است که اينگونه می نويسد!!
يکی دو روز نيست که می خوانمت اما اينروزها... اينروزهای آخر... بگذريم!
بانو سارا محمدی... بانو سارا... بانو سارا... آه که چقدر حرف برای گفتن داری اما خستگی ات اجازه نمی دهد...


تعبير خيلی قشنگی بود... مرسی :)


سلام سارا.بابا ای ول من اولین بار اومدم اینجا باور کن الان تمام موهای تنم سیخ شده .این موسیقی این شعرا در آدامو در میاره.عجب موجودی هستی تو. خیلی دوست بیشتر تو رو بشناسم .اگه میشه برام یکم در مورد خودت بگو .ممنونم.تو رو خدا زود به زود چیز بنویس .من از این به بعد هر روز میام اینجا.منتظر نوشته اتم.موهای تنم کماکان سیخه ((:


سایه را دوست دارم... وقتی کنارم می ایستی و من سر بر شانه ات می گذارم... و حرف می زنی... سایه را دوست دارم


خيلی وقت بود نيومده بودم اينجا ... جای آروميه ... مثه وقتيه که آدم گرما زده و خسته از سر کار مياد تو خونش ... شايدم نه به اين دلچسبی ... ولی خوب ديگه ... !


زیبا بود . هم عکس - هم شعر .


مي‌تراود مهتاب

مي‌درخشد شبتاب،

نيست يكدم شكند خواب به چشم كس و ليك

غم اين خفته چند

خواب در چشم ترم مي‌شكند.