août 05, 2004 | پنجشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۳
و اما بعد
سیگار روشنت را
در جنگل خشک و آشفتهی من انداختی
بعد
پرسیدی
"مزاحمتان که نشدم؟"
خندیدم
"نه! اصلا"
бессонница
أرق
insomnio
slaplooshed
l'insomnie
insomnia
بیخوابی
失眠
uykusuzluk
.
.
.
برای نشر دوبارهی نوشتهها و عکسهایم با من حرف بزنید.
مگر سيگار ميکشيدم؟
قلبم بود که گداخته شد
اين مردم آزاری ها که مردم آزاری نيست
پرسیدی
"مزاحمتان که نشدم؟"
بغضم تاب نیاورد
و اشک هایم
گونه هایم را سر خوردند
پرسیدی چیزی شده ؟
به جوانی ام فکر کردم
و همه ی سالهایی
که برای تو در جنگل دلم
نهال کاشتم
دریغ
دریغ که اکنون
جز جند شاخه ی پوسیده
چیزی پیدا نمی شود
دریغ
دریغ
...
...
--------------------------
علی ن
مثل هميشه...
و می دانی که من آمار تمام ته مانده های سیگارت را دارم . این روزها بیشتر از یک پاکت سیگار میکشی !!
):(:):
خيلي قشنگه-
همه نوشته هات قشنگه
اما قشنگتر از همه راه انداختن آينه است
دوباره بسازيدش. ما منتظريم
و من اينجا تنها نشسته ام هنوز و به لبخندی تلخ شايد می انديشم در جواب سوال تاريک و سوزان تو
سلام واقعا دستت درد نکن خيلی قشنگ بود اگه تونستی يه سر به وبلاگ ما هم بزن
ممنون