juillet 19, 2004 | دوشنبه ۲۹ تیر ۱۳۸۳

بله

پدر خودش را مشغول چراغانی کرده‌بود
مادر به آینه گیر داده‌بود
که موج دارد

لباس عروس تنگ بود
حلقه را یادشان رفته بود بزرگ کنند
دسته گل هیچ بویی نمی‌داد

لبخند‌ها زیر پا
مثل نقل له می ‌شدند

عمه‌ خانم مردن ماهی قرمز را به فال نیک گرفت

آخوند پایش به شمعدان خورد
شمعی که در عسل خاموش شد
بوی بدی راه انداخت

سرانجام
با تف و صلوات
حلقه به انگشتانت رفت

خیره بودم
جیب‌هایم پر از دستمال شده‌بود

حواسم هیچ پرت نمی شد

انگشتانت!

نظرها

بهش می گن عروسيه خوبان نه؟


قشنگ بود...خيلی


زيبا مثل هميشه.راستی پيوندشان مبارک.ازشون بپرس ياد گرفتن به هم عشق بورزن آيا؟؟؟


سارای عزيز ... دريچه ای کوچک ٫ برای ديدن روح بزرگت گشودم ٫ لذت بردم ٫ متاثر شدم ٫ و تحسينت کردم ٫ و در بخش « حقيقت » ات نوشتم


از طراحی زيبای و ساده شما خوشم آمد. مرحبا به اين سليقه.
خواستی به ما هم سر بزن و باز هم اگر خواستی لينک بده.
ما نيز هم بد نيستيم


be angoshtanam ke khire mishavam,yaade to mioftam.... neminevisam


انگشتانی که ........

داشت روی دامنش شعر می نوشت ؟

و باز هم خواهد نوشت ؟

و باز ..........