juillet 02, 2004 | جمعه ۱۲ تیر ۱۳۸۳

پارک ممنوع

هی پسر!
اگه فقط ده دسته گل بفروشم
شب معرکه‌ای دارم
یه وانتی پیدا می‌شه و می‌پریم بالا و چی؟
بالا شهر!

یه سینما می زنیم تو رگ
این نیکی خانوم به ابوالفضل جیگره!
فکرشو بکن
صورت ماهشو می‌بینیم
براش سوت می‌زنیم
دخترا بر می‌گردن
شایدم فحشمون دادن!

کی می‌دونه ما کی‌ایم
شام چی می‌خوریم
شب معرکه‌ایه

راستی!
بدبختی‌های ما امانت پیش شما
اگه خوش داشتین
تا صبح غصه بخورین!

چی وایستادی نگاه می کنی!
چراغ سبزه
بفرمایید مستقیم.

نظرها

:--) چــی؟‌ عالی!


چقدر از اين صحنه‌ها هر روز می‌بينم. چقدر کر شده‌ام جديدا، كه هيچكدام از اين حرفهايشان را نمي‌شنوم. فقط حس مي‌كنم شيشه كثيف ماشينم را كه مي‌بينند، مثل مگسان به گرد شيريني هجوم مي‌آورند! اه؛ چقدر احمقم...



دمت گرم رفیق
وقتی میگن یارو از انگشتش ۱۰۰۰هنر میریزه الکی میگن
اما تو واقعا از هر انگشتت ۱۰۰۰هنر میریزه
قدر اون دستها رو بدون تو. ..تویی که دستت به نوشتن آشناست


تمام گلهای ذهنت را خریدارم .
می خواهم امشب شادت کنم .


مثل يه آدم هوشيار که به مستا سيلی ميزنه.شاد باشی



سلام
این مدت که نبودی دلم حسابی میگرفت
چشم براهت بودم.اساسی
....
الان دوباره اومدی
و من بینهایت چشمم روشن است
خصوصا چشم دلم روشن است



می دونی که نوشته هات خيلی جالب هستند ؟! بهت لينکيدم !


به قول يکی وقتی جردن بالا و پايين ميکنی به فکر بچه های ۲ قدم اون طرف تر هم باش...سارا جان سر بزن خوشهالشان ميکنی


صبر کن.... هی با تو ام...... ام شب اين جا جشنی ست... می آيی؟


مريزيد به گورم جز شراب


سلام به تنهايی





Labyrinth.jpg







برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.