juin 26, 2004 | شنبه ۶ تیر ۱۳۸۳

پیاله‌های ده‌منی

فک گریخته
نیزه‌ی شکارچی شکسته در تنش
از درد نعره می‌کشد
می‌‌رود
می‌رود به پیش

هر از چندی
نیزه می‌گیرد به مرجان‌ها
فک گیج می‌شود
از درد کهنه‌ی بی‌درمان

در ازدحام پچ‌پچ ماهی‌های مدعی
رنج هزارباره می‌برد مدام

خواستم بگویمت
بی نیزه‌ی شکسته‌ات
چه تاریک بودم
چه بی‌ثمر
چه نا‌امید

هی صیادی که کاش
صیدم کرده بودی درست.

نظرها

انگار از آخر شروع کرده باشی اين شعر را.
غير از بند آخرش باقی را بايد که دوباره بسازی شاعر....
اين هم از کرامات نيزه ی تمام . :)


زيبا مثل هميشه


اينگونه فک وار به من نگاه نکن


دنيايی که آفريدی يگانه است...اما ای کاش کمی از دغدغه ات برای بيان می کاستي...
وزنه ها را از پايش باز کن!


خواستم بگویمت
بی نیزه‌ی شکسته‌ات
چه تاریک بودم
چه بی‌ثمر
چه نا‌امید

در ازدحام پچ‌پچ ماهی‌های مدعی
رنج هزارباره می‌برم مدام

فک گریخته
نیزه‌ی شکارچی شکسته در تنش
از درد نعره می‌کشد
می‌‌رود
می‌رود به پیش

هی صیادی که کاش
صیدم کرده بودی درست

:: مرجان ها حس خاصی داشت؟
:: این ترتیب ؟!


sokoot.boghz.geryeh....hamin!


با ادریس موافق نیستم
می‌بینی که این ترتیب جدید
به دل نمی‌چسبد
دیگر شعر نیست.

من دوست داشتم
شعر به «چه ناامید» پایان می‌یافت.

به گمان من
ترتیب شعر درست است.
تو فضایی می‌سازی
برای آن‌که من حس کنم
بی نیزه شکسته‌ام
چه تاریک
چه بی‌ثمر بودی.

اما،
این آرزو که کاش درست صیدت کرده بودم این‌جا برای چه؟

از درست صید کردنم
دیگر
شعری نمی‌جوشید
یا، این شعر نمی‌جوشید!


هم درد هم دوری ...
و هم می بينيد که پريشان است...
قرار نيست همه وجود آدمی با هم جمع
شود و بی تناقضی باشد.


یه خورده خوندنش برام مشکل بود. احساس میکردم کلمات از من فاصله دارن


آينه ديگر خيلی وقت است برایت آينه نيست .فکر ميکردم آينه تو انعکاس هر روز تکراری نميشود. . .مدتهاست که برايت مينويسم . نميدانم ميشناسی يا نه .هميشه سايت تو برايم آرامش بوده . و شعرهايت الهام های بزرگم. . . چقدر سنگين است نگاه فک به صياد شعرت .کاش اين نگاه پيش نيايد هرگز.
و من نيز امدن اين دو قسمت را با هم نفهمدم :
خواستم بگویمت
بی نیزه‌ی شکسته‌ات
چه تاریک بودم
چه بی‌ثمر
چه نا‌امید

هی صیادی که کاش
صیدم کرده بودی درست.

؟؟


سارای شاعر چه قدر تنهايی ! ومن چه بسياراين تنهايی را دوست دارم . خوشا به حالت که ارمغان اين تنهايی، خلاقيتی است اين چنين برای تو ....


سلام..
صفحه قشنگي داريد و شعر هاي قشنگتر...
اگه دوست داشتيد به صفحه منم سر بزنيد...


اننبار می خواهم من صيد کنم هر چند اين هم عالی نيست


وای از اين صياد .......................



سارا جان :

شعرت منو به دشت های بی انتهای خیالاتم برد

بی نظير بود

علی ن





бессонница

أرق

insomnio

slaplooshed

l'insomnie

insomnia

بی‌خوابی

失眠

uykusuzluk

. . .




برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.