juin 24, 2004 | پنجشنبه ۴ تیر ۱۳۸۳

صنم

پیاده روها تنهایند
تاکسی‌ها می‌روند ته دنیا
با صدایی مهیب
در ‌هیچ سقوط می‌‌کنند

کسی از اینکه درخت‌ها
بیهوده روی یک پا ایستاده‌اند
نه خنده اش می‌گیرد
نه تعجب می‌کند

کافه‌ها روزنامه قدیمی بالا می‌آورند
رهگذران ناشناس سرگیجه دارند

آسمان برای زمین
زمین برای آسمان
شانه بالا می اندازد

کسی رفتنت را به عهده نمی‌گیرد
مواظب خودت باش
این هم بین خودمان باشد
سری که درد می کند را
دستمال نمی‌بندند.

نظرها

وبلاگ Professional افتتاح شد .
هر هفته یک حرف تازه ،یک جوک تازه، یک عکس تازه اين وبلاگ از بخشهاي مختلف از جمله اموزش ترفنداي ويندور ايكس پي و مجموع اي از بهترين لينك ها هست . پس با ما باشيد .


چقدر بگويم ! دلی که درد نميکند را لگد ميزنند.


نميزنند نميزنند نميزنند نميزنند نميزنند نميزنندنميزنند نميزنند نميزنندنميزنند نميزنند نميزنندنميزنند نميزنند نميزنندنميزنند نميزنند نميزنندنميزنند نميزنند نميزنند


تاکسی ها می روند تا ته دنيا
کمی آنطرف تر لاشه سگی چسبيده بر جاده
گويی سگ هم قرار ماندن نداشت و رفت.


ما که خواننده ی هميشگيتيم . اين شعرم که خوب داغ دل مارو تازه کرد ايشالله با پسر عمو بابک هر جا هستن شاد با شن.ولی يه صحبت غير مطلبی من روزنگار زدم يه سری بزن خوشحال ميکنی.


عشق اما پيداست...


خیلی قشنگ بود
همیشه قشنگ است
همیشه خیلی خیلی قشنگند و دلپذیر
خیلی خیلی قشنگ و هنرمندانه آسمون و ریسمون را بهم میبافی........
هزار آفرین


سلام و خسته نباشيد . رو آف می خونم وايشالله نظر درست وحسابی ميدم


شايد تنهايی پياده روها از برای موازی بودن دو خط جدول آنها است ...
دو خط از جدول که هيچ گاه به هم نمی‌رسند
شايد قطره آب درست می‌گفت که: (نه وصل ممکن نيست هميشه فاصله هست ...)
شا‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌يد آن کس که در آيينه التماس يک بوسه ميکند من ‌نيستم
شا‌يد هيچ نيست...
شايد
شايد.....


kasi raftanat ra be ohdeh nemigirad va to mesle hamishe tanhayi...ham to ham man!


vaghean ziba minevisi!


به اولين تاکسی که ميرسم سوار می شوم. درختها در دوطرف مسير به انتظارم ايستاده اند . تا انتهای دنيا چند پلک زدن باقيست ؟


رهگذر ثانی هم سرگیجه دارد.


برگرد صنم من رفتنت را به عهده ميگيرم به آغوش بازم برگرد...کاش آنروز هم کسی به من ميگفت که بازگردم...برگرد...آسمان نگران توست


مي‌روم مثل آنکه هيچ گاه نيامده بودام....


پاگرد عزيز سری هم به روزنوشت های من بزن


دلم تنگ شده، بعد يهويی وسط همه دلتنگی ها آدم حالش خوب می شه، به خاطر يه چيزای کوچيک دوست داشتنی. "کسی رفتنت را به عهده نمی‌گیرد" دلم برای اون لباس آبی تنگ شده، وقتی که می رقصيد، اون شب آخر...


همه چيز زير سر اهلی شدنه (عادت کردن )، وقتی هم که اهلی شديم ، حالت تهوع هم شروع مي شه ، شايد بهتر باشه کتاب شازده کوچولو دوباره نوشته بشه !


چقدر زيباست شعرهای تو. کاش در باره ات بيشتر می دانستم. من از ياوه هايی که به اسم شعر همه جا منتشر می شود عقم می گيرد ولی تو از معدود شاعرانی هستی که بيشتر مواقع شعرت مرا شگفت زده می کند مثل همين يکی. دوست داشتی برايم جداگانه بنويس. من هميشه از آشنايی با کسی که جهانی واقعا شاعرانه دارند لذت می برم.


قايقی خواهم ساخت...





бессонница

أرق

insomnio

slaplooshed

l'insomnie

insomnia

بی‌خوابی

失眠

uykusuzluk

. . .




برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.