juin 17, 2004 | پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۳

...

پس از تو
فقط یک شیمیایی ام
یک مجروح جنگی

گاهی
خیس عرق
صدای آژیر می شنوم

گاهی
فرار می کنم
سنگر می گیرم

از همه می ترسم
مبادا اسیرم کنند

بی صبرانه منتظرم
پایم را روی مینی بگذارم
و
مفقود الاثر شوم.

نظرها

من فقط گريه می کنم ومی خوانم و برای ريختن اشک هايم برخلاف گفته دوستان نيازی به شنيدن صدای تو ندارم ، انگار اين کلمات مال من است واين فضا را من تجربه کرده ام ، تنهايی ، اضطراب ، ترس ، گيجی و عشق به مرگ ....... ممنون سارا .


من با يادداشت خانم مينا موافق نيستم گرچه فبول دارم که بعضی از اشعار بخصوص اشعار زبان‌مدار بسيار وابسته به نوع خوانش هستند ولی در مورد شعرهای شما اين مساله صدق نميکند


سرگردان ميان رفتن و ماندن ميان آسمان و زمين ميان...


تو هرگز در اضطراب ماسک نفس نکشیده ای
ده ها مجروح تا سحر در کنارت التماس آب نکرده اند
شاید از صدای آژیر چیزی در خاطرت مانده باشد
اما هرگز در میان آتش و دود به درون سنگر شیرجه نرفته ای

هرگز در محاصره گیر نیفتاده ای که تشویش اسیر شدن را لمس کرده باشی

از دشت مین گذاری ٬ پر از سیم های تاو و چاله های خمپاره هیچوقت گذر نکردی

بر فراز آن دره ء مخوف را که بعد از سالی از حمله نسیم هنوز از آن بوی جنازه می آورد
به گریه ء برادری گوش نسپردی

جنازه ء نیمه پوسیده تا بحال ندیدی که بدانی مفقود الاثر چه معنی میدهد

با این همه شعرت زیباترین شعر های شاعران است

آری تو شاعری

نوک قله هرم تمام مردمان

تو منتظر اویی

و من تشنه ای به شعر تو !


آرام باش و خوب گوش کن...

چند بار تا کنون در آغوش‌اش گرفته چند بار تا کنون او را بوسيده‌ای...

خدا را ميگوئيم ...
هان اکنون او را ميخوانی ....؟!

در آغوش بگير چه؟ هر انچه که از آن ميترسی تو بيکرانی تو حقی پاک کن هر انچه که به نام بدی است

نگاه کن دارد می آيد من به دريا ميزنم تا ديگر او نباشم حق باشد بس

تو نمی‌‌آيی....
انا الحق


من اما فراری ی تمامی ی پادگان های زمينم . و پشت هر ايست ، يک نايست ! به من امر ميکند.


...استفاده از عناصری که ذهن با آنها
آشناست در اين شعر فضای خاصی می دهد
اما سارا جان!
تو اينجا از يک نظر کاملا کم مي آوري
شعر از تو کاملا جدا نشده...
همان طور که در شعر های قبلی هم ديده
می شود...
با توجه به يادداشت ها ( گرچه نبايد روی اين مخاطبان حساب کرد، به جز برخی که
با شعر روبرو می شوند نه با مولف)
این مشکل را مخاظب ها دو چندان می کنند، چون توانایی خواندن شعر را بدون
صدای تو ندارند، تو هم این مشکل را حل
نمی کنی.


ولی اسیر شدن انگار دست ما نیست،شاید هم دوستش داریم .به خاطر اینه که همش منتظرش هستیم.