juin 16, 2004 | چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۳

...

تو نیستی

اما من برایت چای می ریزم

دیروز هم

نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم

دوست داری بخند

دوست داری گریه کن

و یا دوست داری

مثل آینه مبهوت باش

مبهوت من و دنیای کوچکم

دیگر چه فرق می کند

باشی یا نباشی

من با تو زندگی می کنم.

رسول یونان از مجموعه ی روزبخیر محبوب من

نظرها

زیبا و در عین حال آمیانه و خیلی آمیانه
یه انتقاد کوچک
سعی کن شعر هایی که انتخاب میکنی
درون مایه ی قوی داشته باشند
در ضمن من دانشجوی رشته ی ادبیاتم


برای من يک شال بلند خاکستر بباف سارا


سارای عزیز! ممنون از محبت شما.


سلام . خيلی خوب بود به وبلاگه من يک سر بزن ممنون ميشم


سلام دوست گرامی..... شعر زيبايی انتخاب کرده بودی... شاعر را نمی شناسم اما بواسطه شعرش می توان به توان بالای شعری او پی برد.... بدرود .


متشکرم سارای عزيز از اين شعر زيبا و از معرفی اين شاعر .


سلام مطلبت خيلی جالب بود. من و دوستانم از انگلستان تصميم گرفتيم بياييم ايران با ماشين. وما داريم روزانه خبرهای سفر را به همراه عکسهایمان آپديت ميکنيم . اگر دوست داشتي به من يک سری بزن.


تو که نيستی من برای خودم هم حوصله ندارم چای بريزم!


تو که نيستی من برای خودم هم حوصله ندارم چای بريزم!


وقتی چایم را می ریزی
شک نکن که جز من کسی استکان ها را بشوید!


webloge jalebe darin .musicesh ham kheili monaseb entekhab shode, sheratoon ham jalebe ye ehsase khoobi be adam mide. omid varam hamishe movafagh bashin


اما من که چای نمی خوردم