mai 27, 2004 | پنجشنبه ۷ خرداد ۱۳۸۳
مژده
مژده را می شناسی؟
مژده سبزه است
با چشم های میشی
نه تو مژده را نمی شناسی!
گرچه او هزار تا دوست دارد
با نمک است و
تند تند حرف می زند
نه
اگر هم ببینیش
حتما نمی شناسی اش
دستش را می برد زیر پلکش گاهی
و تری آن را سریع پاک می کند
هر هفته به تمام دوستا نش زنگ می زند مژده
زیر مقنعه
موهای مشکی اش
اعصابش را خراب می کند
مژده را نمی شناسی تو
بچه های زلزله بم
او را خاله مژده صدا می زنند
شبها منتظر زنگ تلفن او می شوند
و می دانند هر جای دنیا باشد
آخر هفته یک دفعه می پرد وسط چادر
با یک عالم هدیه
و اسم کوچک هیچ کس یادش نمی رود.
برای نشر دوبارهی نوشتهها و عکسهایم با من حرف بزنید.
Ziba bood
سلام سارا جان شعرهاتو با لذت خوندم.نظرم رو بعدن مفصل برات میفرستم. وقت کردی سری به وبلاگ من بزن. خوشحال میشم نظرت رو درباره ی کارام بدونم
باز هم خواب ديده ای خيالاتی شده ای ...
متاسفانه هيچ يک از اين مژده ها نويد روزی خوب را برای هيچ يک از کودکان اين سرزمين نداشتند..روزبه
سارای عزيزم از اين مژده ها متاسفانه خيلی کم داريم.. مرسی که اينو نوشتی..
داستان از ميوه های سر به گردون سای اينک خفته در تابوت پست خاک می گويد...
راستی چرا آينه رو آپ نميکنی؟
خوش به حالت که او را می شناسی...
يروز دلم گرفته بود...
شاد باشی
سلام جالب است موفق باشيد
ای کاش همه مژده بودند ...
کودکان بم خاله مژده و خاله مژده ها را دوست خواهند داشت.اری!اما زخم ها و دردهای ديگرشان را چه کنيم؟انها را چگونه مرهم نهيم؟چگونه؟
مژده را ببوس ...
سارای گرامی
من مژده را می شناسم
اگر ديديش سلام گرم مرا به او برسان
او هم حتما مرا به جا خواهد آورد