mai 12, 2004 | چهارشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۳

زنده باد

giggle.gif
ما آزادیم
آزادیم
روزنامه بخریم
آزادیم تمام تیترها را بخوانیم
خبر اعدام این هفته
نرخ گوشت
وضع آب و هوا

ما آزادیم
بر علیه خودمان
دوستانمان
حرف های عجیب بزنیم

آزادیم
کتاب های چاپ شده را بخوانیم

بگوییم
پرنده قشنگ است
زندگی روبراه است

خیلی خوب است
ما آزادیم

نظرها

زیبا بود....

تا حالا شده خدا رو شب که ميخواهين بخوابيد بغل کنيد .... امتحان کنيد احساسی که داريد اوج آزادی اون حس هيچ کس نميتواند از شما بگيره...

بدرود...


bi to ey azadi ey vala kalam gar nabashi dar mian bayad ke az donya gorikht.


می توان زيبا يی يک لحضه را با شرم مثل
يک عکس سیاه مضحک فوری در ته صندوق مخفی کرد


اری ازاديم که مانتو قرمز بپوشيم و رژ لب سرخابی بماليم و از پست مدرن حرف بزنيم و در کافی شاپ نشينيم و کاپوچينو بنوشيم.چقدر ازاديم!چقدر...




هديه را بايد گرفت... يا بهتر بگويم ... تصاحب کرد...از صاحب واقعی آزادی بخواهيد... بشما خواهد داد....آنهم رايگان
دوست شما کيا...


بچرخ نگاه کن ... ما آزاديم ؟


هيچ ميدانی
اسير زندانهائی هستيم....
که سلولهايش را ميله هائی نيست...
و حياطش را ديواری...
...آزادی را مدتهاست ...هديه کرده اند...
من آنرا چشيده ام...تولدی دوباره بود برايم...
به جهانی که در آن ديوار مفهوم نداشت و انسانها همه صادق بودند...
برخيز تا از اينجا بريم... راه را من می دانم...


درست از همان جا که ميله ها تمام می شوند ، شروع می شود... به سمت افق کشيده می شود... نگاهم را می بلعد... و در سکوتم ريشه می کند... هيچ کس انزوای مرا ترک نمی کند... و من آزاد می مانم...


مستقيم ؟... آزادی ، دربست ؟



ما آزاديم تصوراتمان را واقعی بخوانيم.بر اساس حدس حف بزنيم.ما آراديم که دروغ بگوييم.لجن مال کنيم انهم محترمانه.ما ازاديم ...اه



اين يکی خيلی خوب بود...ما آزاديم ...ميشود فکر را بازی داد ...هر چند اسارت را هم کشيدم...جواد جان بذار خوش باشيم با فکر آزادی حداقل لحظه ای!!!



زندگي معناي مجهولي است که ناخواسته وبي اختياري وارد ان ميشوي وبي انتخاب واختياري باان وداع ميگوئي بي انکه خطي ازاين؛سرناخوانده؛: را تغييري دهي .واقعا چه بي احساس وبي وفاست اين معناي مجهول .دردهايش را به دوش مي کشي باخفت ها وذلت هايش سرميکني بي انکه روزنه اي ازمعناي خود رابرتوجلوه دهد.درعوض مرگ حداقل شهامت ان دارد که پوزخندي به ان مجهول زند.لحظه مابين هستي ونيستي لحظه ورود به مرگ چه باشکوه ميتواند باشد. لحظه اي که پوزخند مرگ نمايان ميشود چه حالي است وتو هرانچه بوده : دردها خوشي ها ولذائذي که چون خود افريدگارش(زندگي) مجهول واني است را از خود دور مي کني وبراين پوزخند سجده مي کني


میشه رمز موفقیتتون رو به ما هم بگین ؟ چی شد که تونستین اینهمه آزادی بدست بیارین ؟!





سلاخی می‌گریست

دیر شده بود





برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.