این را جایی می خوانید و
ماهتاب خانم را به خاطر نمی آورید.
شب های درازش کوتاه می شود
و رنگ رد پایش از خاک می پرد.
آینه هم وصایای او را
از یاد می برد،
چون ماهتاب خانم
حتی زبان مادری اش را هم
خوب حرف نمی زند.
از به تته پته افتادن های او
وقت تعریف کردن رویا هایش
آسوده می شوید،
و قلبش دیکر برای چیزهای ساده
تند نمی زند
آدم ها هم دیگر برای ختده
چیزی پیدا نخواهند کرد.
ماهتاب خانم شبی
از همان راهی که آمده
از روی نور ماه بر آب
پابرهنه، بالش به دست
می رود به سمت یک خواب راحت
و حرف و حدیث ها تمام می شود.
نظرها
باز خوبه که تو دلت به يه پاگرد خوشه ولی من....
اين ماهتاب خانومت خيلی قشنگه
زندگی
یا تلخ؛
همچون پرنده ای در قفس، فریاد پیچیده ای در گلوی کودکی بی پناه ....
یا شیرین؛
چون تپش قلب یک بیمار در پشت قفسه سینه.
زندگی پرتو شمعی است در بزم وجود که با نسیم مژه برهم زدنی خاموش است.....
تو يه اينطور روزی بود که زنگ زد. صداش می لرزيد. می گفت دنبال هم صحبت می گرده؛ خوشحال شدم. می گفت عاشقه. گفتم به عشق اعتقاد ندارم. مي گفت داره می ميره؛ ناراحت شدم. صداش مي لرزيد و لرزش صداش دلم رامی لرزاند. يکی زنگ زد و گفت که مرده؛ گريه کردم. آخه عاشق شده بودم؛ عاشق صداش؛ عاشق حرف زدنش.
سلام سارا جان وبلاگت محشره خيلی خوشم اومد براتون آرزوی موفقيت ميکنم به من هم سر بزنيد خوشحال ميشم.
به اميد ديدار.
خدانگهدار.
باز خوبه که تو دلت به يه پاگرد خوشه ولی من....
اين ماهتاب خانومت خيلی قشنگه
زندگی
یا تلخ؛
همچون پرنده ای در قفس، فریاد پیچیده ای در گلوی کودکی بی پناه ....
یا شیرین؛
چون تپش قلب یک بیمار در پشت قفسه سینه.
زندگی پرتو شمعی است در بزم وجود که با نسیم مژه برهم زدنی خاموش است.....
تو يه اينطور روزی بود که زنگ زد. صداش می لرزيد. می گفت دنبال هم صحبت می گرده؛ خوشحال شدم. می گفت عاشقه. گفتم به عشق اعتقاد ندارم. مي گفت داره می ميره؛ ناراحت شدم. صداش مي لرزيد و لرزش صداش دلم رامی لرزاند. يکی زنگ زد و گفت که مرده؛ گريه کردم. آخه عاشق شده بودم؛ عاشق صداش؛ عاشق حرف زدنش.
سلام سارا جان وبلاگت محشره خيلی خوشم اومد براتون آرزوی موفقيت ميکنم به من هم سر بزنيد خوشحال ميشم.
به اميد ديدار.
خدانگهدار.