février 28, 2004 | شنبه ۹ اسفند ۱۳۸۲
می رویم این حوالی بدویم
کاهنان معبد اورشلیم
من زانو می زنم
به زاری التماس می کنم
به نام خدای شما
که بر زبان نرانم
چه کسی
از آن سوی محراب
اورادی از کتاب را خواند
صداهای موهوم نیمه شب های دیر را نیز
قسم می خورم
هرگز نشنوده ام!
اجازه اش را بدهید
سوگند می خورم
تا درخت خرما بیشتر نرویم
قبل از غروب
مریم به معبد باز خواهد گشت
Lovin' Spoonful
Do you believe in magic
Believe in the magic of rock and roll
برای نشر دوبارهی نوشتهها و عکسهایم با من حرف بزنید.
تو سکوت کن.او حرف می زند.تو تنها سکوت کن.خودش گفت .یادت نیست؟!!!
صبر می کنيم!عيسی کی مي آيد؟ تو ميدانی؟!!
سِر ِ خدا که در تُتَق غيب منزويست مستانهاش نقاب ز رخسار برکشيم
کاهن بزرگ: تو گفتی و ما هم باور کرديم ((:
سلام! اينجا تهران است٬ صدای پندار! موفق باشی خيلی و هميشه. هميشه ميام ولی بی کامنت. بای بای.
کلی با مريم خنديديم...
سر صدايی که از محراب در آمده بود
و ما آن مرد کاهن را خوب می شناختيم!
شبش را هم ...
...
نمی دونم ! شاید به قول کافکا نوشتن بیرون جهیدن از صف مردگان است.