février 25, 2004 | چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۸۲

مرد آخر، مرد گرم

شب بود
چهار مرد
گنگ و خمیده
گرد آتشی بی جان
جمع بودند

مرد اول گفت
شبی
میان موج ها، طوفان ها
نهنگی را دو نیمه کرده است

مرد دیگر گفت
در بیابانی دور
سه حرامی را
به یکی مشت پولادی
بی نفس کرده است

مرد سوم گفت
دراز گیسو ترین زن قبیله را
پشت کوه ها برده است

مرد آخر
ساکت بود

باد می آمد
سرد بود
ماه پشت ابر بود


نظرها

سر سودای تو در سينه بماندی پنهان
چشم تر دامن اگر فاش نکردی رازم!

مرد گرم چشمانش خيس اشک نبود در انعکاس آتش ؟


چرا بود...
مرد گرم ... تنها مرد بود !


اما مرد ساکت به فکر پرواز بود يا قوطه ور در آبی سرد يا که نگران ...


شب بود و سکوت من
آن شب آسمان هم گريه می کرد ...
باز هم زيبا نوشتی مثل هميشه .


سلام . فقط میشه گفت : عالی بود.


او ساکت بود ؟تنها بود؟بی من؟چشمانش تر بود؟از من؟



بين زمين و آسمان نردبانی است
سکوت است در اوج اين نردبان
گفتار و نوشتار چيزی نيستند
جز پله هايی در ميان
نبايد بر آن پا نهاد مگر به نرمی و گذرا
گفتن ناگزير و مقاومت ناپذير
دير يا زود
زبان باز می کند ...
نوشتن نيز ...
تنها سکوت است تهی از آزار
سوت است نخستين و پسين
سکوت عشق ورزی است
و هنگامی که چنين نيست
بی فلاکت بارتر از غوغا است
(‌کريستين بوبن )‌





бессонница

أرق

insomnio

slaplooshed

l'insomnie

insomnia

بی‌خوابی

失眠

uykusuzluk

. . .




برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.