février 19, 2004 | پنجشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۲

و ناگهان همه چیز آشکار شد

نتوانستم سر انجام
تو را تمام ببخشم
و ناگهان آشکار نکنم
که هرگز مرا دوست نداشته ای

چه بی رحمانه
صغرا ، کبرا ها
پشت هم ردیف شدند
و دستانت باز شد

باورش مرا هم شکست
که این همه نمی دانستم
تنها بوده ام هزار سال

زنگ زده بودم
تنها حالت را بپرسم
چرا به سادگی
همه چیز را فهمیدم
آنچه این سال ها
گفته بودم نمی دانم

نظرها

خیلی قشنگ بود و زبون حال خیلی‌ها..


در ظلمات سالیان
کور ماندم
مست عشق
روشنایی
اما ستمی شد
آتشی
سوختنی
خاکستری


مانند هميشه عالی. موفق باشی.



چرا می دانیم و فکر می کنیم نمی دانیم؟
چرا می دانم دوستم ندارد به عاشقانه ای که دوستش دارم و باز هم گویی نمی دانم و باز هم دوستش دارم ؟


MIDONI DAGHIAGHAN ON CHIZIO NEVESHTI KE KHELI MANO AZAR MIDE MAN BARHAO BARHA TAJROBE BE IN TALKHIO DASHTAM VALI BAZ DELAMO KHOSH KARDAM KE YEKI PEIDA MISHE KE ONGONE NABASHE VALI ZAHI KHIALE BATEL


بدترین نوع دلتنگی این است که در کناز کسی باشی ولی بدانی هرگز به او نمی رسی


دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو بلکه بخاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم


anghah ke asemanha dar yek lahze az ham ghosikht va dastanam ke be sadeghie bargha par par shod va cheshmane bighonahe man ke be tanhayie khod minegharist va to rafti ba hameye khaterehayat va in pesar bacheye kamroo ke be donbale jaye pahayat gheryano sarghardan ast...


bito dighar shabha barayam manayi nadarand,dar khalvate tanhayi ba ayeneha mighoyam
ba baran ba sherhayi ke hamishe khatereye tora betasvir mikeshad va to manaye boodane zendeghiam toyi ke hameye asemanat ra be yek negha forokhti...





Labyrinth.jpg







برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.