août 05, 2003 | سه شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۲

يک غصه

خودم که هستم

    بالا نمی آورم

    تنم هی درد نمی کند

    مخصوصا کمرم

 

خودم که هستم

   شب ها صداهای عجيب نمی شنوم

   و کابوس هايی که هزار بار درش

   عروسک هايم خرد و خمير می شوند

 

خودم که هستم

   ديگر آن قرص های قهوه ای را نمی خورم

   آخر شب تنها چند شعر می نويسم و

   خوابم می برد

 

خودم که هستم

   اصلا به دستم کرم نمی زنم

   موهايم خوش حالت و براق می شود

   اشتهايم خوب است

 

خودم که هستم

   فقط يک غصه می ماند برايم

   چرا ديگران دوستم ندارند.




бессонница

أرق

insomnio

slaplooshed

l'insomnie

insomnia

بی‌خوابی

失眠

uykusuzluk

. . .




برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.