décembre 05, 2003 | جمعه ۱۴ آذر ۱۳۸۲

سارا


عصر بود
مثل تمام عصر ها ی خالی

سارا از پله ها دوید آمد
کتاب ها را ريخت روی زمين
روی آنها با لا وپايين پريد

با شکلات روی ديوار
قناری کشيد

وقتی می رفت
زد توی سر من و گفت

مجسمه ها هم می خندند
خاک بر سر تو.

...سارا دوست ۵ ساله من است.




бессонница

أرق

insomnio

slaplooshed

l'insomnie

insomnia

بی‌خوابی

失眠

uykusuzluk

. . .




برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.