درباره‌ی یک رمان، زنی که در خواب و بیداری راه می‌رود


Dream, Hiroshi Tachibana

قدیم‌تر، شعرهایم را در پاگرد می‌خواندید و بالطف نظر می‌دادید. جای دیگری برای نوشتن نداشتم.

بعدها کتاب‌هایم را در صفحه‌هایی گذاشتید و به دوستانی هدیه کردید. مهم‌ترین دل‌گرمی من بود.

از سال ۱۳۹۴ مشغول نوشتن چه کاری هستم؟
می‌توانید به این صفحه بروید و ببینید باز هم ارزش دارد از من حمایت کنید؟

سارا محمدی اردهالی

حامی

دیدگاه ها . «درباره‌ی یک رمان، زنی که در خواب و بیداری راه می‌رود»

    1. ارغوان عزیز،
      خیلی وقت بود می‌خواستم بگویم و تمامش کنم. :)
      حالا دیگر جز این‌که با تمام توانم رویش کار کنم چاره‌ی دیگری ندارم و خب وضعیت خوبی‌ست. :))
      نه این که راحت باشد، خوب است.

      متشکرم از محبت و همراهی‌ات
      سارا

  1. من دلم برای اون گوشواره آبی های توی پاگرد و قالب قبلی‌ش تنگ شده. زمان‌ش تمام شده و الان زمان این قالب‌ه
    ولی همین‌جوری خواستم بگم که دلتنگ قدیمام

    1. رهگذر عزیز :)
      نمی‌دانم چرا آدم دلش برای گذشته تنگ می‌شود. دلم برای کودکی‌ام و حرف زدن با آینه‌ام تنگ می‌شود.
      مگر اکنون گذشته‌ی فردا نیست؟
      چیزی از دست رفته است؟
      چیزی مدام دارد از دست می‌رود؟
      آن‌چه از عمرم باقی مانده اکنون، کم‌تر از سال‌هایی‌ست که پشت سر گذاشتم و این یعنی اکنون لحظاتم بسیار گران‌بهاترند.

      گوشواره‌ها را از شیراز گرفته بودم. بیست سال پیش :)
      آن روزها درخشان بودند.
      امروز هم خورشید بالا آمده و بله، همه‌چیز می‌درخشد.
      ممنونم برایم نوشتید.
      محبت دارید.

      سارا

  2. این رمان در مورد تغییرات ذهن یک زن در تهران است. شاید زنی باشد شبیه آنا آخماتووا آن روز ها که در پاگرد می دویدم اسمش را دیده بودم. پله پله به دردی نزدیک شود. شعر هایش در بخاری سوزانده شوند. در هر حال باید فرزندی به ناحق در بند هم داشته باشد و آنا تهرانی ما وادار به نوشتن درود بر صلح برای استالین شود!
    خوشحالم. حتم دارم خواندنی ست.
    PS: سارا گوشواره ها رو بده من :)

    1. :)
      نمی‌دانم چی به چی شد.
      نوشتن این کار طولانی خواهد بود. یک سال و دوسال نه، بیشتر.
      فعلن چیزی بیشتر نمی‌دانم.
      گوشواره‌ها توی جعبه‌ی کوچکی روی میزی هستند که وقتی ده ساله‌ام بود به آن می‌گفتیم میز تلویزیون.
      از این میز شیشه‌ای‌ها که چرخ دارند.
      حالا تلویزیونی وجود ندارد. خیلی وقت است وجود ندارد. جایی برای دفترچه‌ها و کتاب‌های مربوط به رمان لازم دارم.
      پیش‌تر سی‌دی‌ها را روی آن می‌گذاشتم. حالا که سی‌دی به کار نمی‌آید، خوب است خلوتش کنم برای وسایل رمانم.

      خاطر جمع
      سارا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *