مهمانی

به یک مهمانی دعوت شده‌ام. در ورودی باز است. در سالن هم باز است و سرو‌صدای مهمان‌ها شنیده می‌شود. بوی عطر و سیگار. صورت‌ها در مه فرو رفته‌اند. همه را می‌شناسم. بحث‌ها را هم. خسته‌‌کننده، پر از خودخواهی و تمسخر. طوری که دیده نشوم سالن را رد می‌کنم و می‌روم توی آشپزخانه. یک میز همان جلوی در است. یک میز شش نفره. بارها وارد این آشپزخانه شده‌ام. بارها این آدم را دیده‌ام که لیوانی جلویش هست و سرش آن‌قدر پایین است که صورتش دیده نمی‌شود. روی صندلی‌ای پشت میز می‌نشینم. آدمی که هیچ‌وقت صورتش را ندیده‌ام سرش را بلند نمی‌کند. هم‌چنان که نشسته‌ام حس می‌کنم دارم خالی می‌شوم. خالی و خالی‌تر. انگار آدمی که سرش پایین است دارد جانم را بیرون می‌کشد. تاریک و سنگین است. حس می‌کنم سرم دارد مثل او به پایین خم می‌شود. بی‌حال و رمق. یک نفر می‌آید توی آشپزخانه. گاهی مرد است گاهی زن. می‌پرسد حواس‌تان به غذا هست؟ یک دفعه دیگر می‌آید تو و می‌پرسد آب از کجا بردارم؟یک بار دیگر پرسید لیوان‌ها کجا هستند؟ هر بار می‌آید، چیزی می‌پرسد و هر بار من جواب نمی‌دهم، فقط نگاهش می‌کنم و او می‌رود. می‌شنوم و نمی‌شنوم. بعد بلند می‌شوم می‌روم سمت بالکن. در را باز می‌کنم. طبقه‌ی هزارم برجی هستم. فرسنگ‌ها دورم. دور دورم. سرم سنگین است. برمی‌گردم، آدم پشت میز هم‌چنان نشسته و با لیوانش روی میز بازی می‌کند. اصلا من وجود ندارم. نرده‌ها ناپدید می‌شوند. می‌روم تا لبه‌ی جایی که نمی‌دانم کجاست. نمی‌دانم کجا هستم. خم می‌شوم، حس می‌کنم همین حالا پرت می‌شوم پایین. هر بار همین است. ایستاده‌ام آن‌جا و ناگهان می‌بینم در آستانه‌ی افتادن هستم. ناراحت نیستم. نمی‌ترسم. سرد و عجیب و بی‌تفاوت. چشمم را می‌بندم و قدم آخر را برمی‌دارم. در آخرین لحظه دستی از پشت بازویم را می‌گیرد. تماس دست شیرین است. لذت‌بخش و نزدیک. قلبم محکم می‌کوبد. جانم پر می‌شود. گرم می‌شوم. برمی‌گردم بی‌اختیار محکم در آغوش می‌گیرمش. تنم سرشار می‌شود. وقتی بغلش می‌کنم، آشپزخانه ناپدید می‌شود. در باغی هستم و درختی کهن را در آغوش گرفته‌ام. درون درخت آوندها دارند یک سبزی روشن را بالا می‌برند. رگ‌ها و آوندها در هم پیچیده‌اند. نگاهم از درخت بالا می‌رود و تا بی‌نهایت را می‌بینم. هیچ چیز تمام نمی‌شود. هیچ‌چیز تمام نمی‌شود.

دیدگاه ها . «مهمانی»

  1. درون درخت آوندها دارند یک سبزی روشن را بالا می‌برند. رگ‌ها و آوندها در هم پیچیده‌اند. نگاهم از درخت بالا می‌رود و تا بی‌نهایت را می‌بینم. هیچ چیز تمام نمی‌شود. هیچ‌چیز تمام نمی‌شود.

    زیبا بود و عمیق.

  2. چه خوب بود
    یاد این شعر فروغ افتادم:

    من خواب دیده‌ام که کسی می‌آید
    من خواب یک ستارهٔ قرمز دیده‌ام
    و پلک چشمم هی می‌پرد
    و کفش‌هایم هی جفت می‌شوند
    و کور شوم
    اگر دروغ بگویم
    من خواب آن ستارهٔ قرمز را
    وقتی که خواب نبودم دیده‌ام
    کسی می‌آید
    کسی می‌آید
    کسی دیگر
    کسی بهتر
    کسی که مثل هیچکس نیست، مثل پدر نیست، مثل انسی
    نیست، مثل یحیی نیست، مثل مادر نیست
    و مثل آن کسی است که باید باشد

  3. سلام سارای عزیز و دوست‌داشتنی
    خواستم بگویم ممنون که برایمان می‌نویسی… کامنت‌ها را که میخوانم میبینم تنها من نیستم که هرروز به پاگرد سر میزنم به امید اینکه نوشته‌ای از تو بخوانم، و این تنها نبودن انتظار را راحت‌تر میکند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *