۲۵ مرداد ۸۳

آقای سعیدی خشک‌شویی دارد. از جلوی مغازه‌ی قدیمی او هر روز می‌گذرم. راستش سعیدی را توی محل بیشتر از همه دوست دارم. شبیه عموجون است که از دنیا رفته. هر از چندی کتی مانتویی می‌برم آن‌جا فقط برای هم‌صحبتی و شنیدن صدای شریف او. یک بار گفت بیهوده نیست حرف زدن ما؛ معلوم است من و شما و عموی شما چیزی را ستایش می‌کنیم. از عمویم برایش گفته‌ام و او را می‌شناسد. روی صندلی کهنه‌‌ای نشسته، وقتی مرا می‌بیند که می‌گذرم دستش را می‌گذارد روی قلب هشتاد و اندی ساله‌اش و سرش را خم می‌کند من هم دستم را می‌آورم بالا و پر از شادی به او سلام می‌کنم.

آقای حمیدی چند سالی‌ست مادرش را از دست داده، از بعد آن در سوپر کوچک‌ش خیره به تلویزیون کوچک قدیمی سیگار می‌کشد. چند سال پیش بود. رفته بودم مراسم مادرش در مسجد محل، با این‌که سخت بود رفتم توی مردانه و تسلیت گفتم. گمانم خیلی خوشحال شد. بعدتر گفت مادرش شبیه سوفیا لورن بوده، گفت خیلی زیبا بود خانم دکتر. به چشم‌های آقای حمیدی نگاه کردم و فکر کردم این چشم‌های درشت مشکی و خوش‌حالت می‌توانند مال پسر سوفیا لورن باشند. یک بار هزار سال پیش گفتم من دکتر نیستم. گفت بگذار ما به شما بگوییم دکتر نظر ما این است و خب دیگر قبول کردم. از او هم نمی‌دانم چه بخرم. همان چیزهایی که قدیم می‌آورد را فقط می‌آورد. گاهی شامپو تخم‌مرغی یا دوغ می‌خرم، هر دوغی که باشد.

هر از چندی آقای شفیعی را هم می‌بینم که با مادر پیرش مثل من میایند پیاده‌روی. شفیعی قدیم‌تر خیلی شیک بود. حالا اما بیشتر در لباس ورزشی‌ست. هم‌محل بودن این شکلی‌ست. لباسی که با آن می‌روی خرید یا پیاده روی. ساده و راحت. می‌ایستیم احول‌پرسی می‌کنیم و مادرش که بی‌حرف شده با مهر به صورتم خیره می‌شود. مردمک‌هاش طوری نگاهم می‌کنند که فکر می‌کنم فراموشی گرفته. شفیعی این‌ روزها گرفته است ولی می‌دانم دور از ادب است تا خودش نگفته چیزی بپرسم و حرفی بزنم. یاد نسرین می‌افتم که پیش از مرگش در آخرین تلفنی که از آلمان زد گفت چرا مردم آن‌جا بلد نشده‌اند به خصوصی بودن بیماری احترام بگذارند و مدام از من پرسش‌هایی می‌کنند که من اجازه نداده‌ام بپرسند. نسرین آن روز در پایان تلفن چند جمله‌ی آلمانی گفت. بیماری دیگر پیش رفته بود و من فقط اشک می‌ریختم. هنوز فکر می‌کنم آن جملات آخر چه بودند. چه می‌خواسته بگوید به زبانی که در آن راحت‌تر بوده است.

گاهی فکر می‌کنم دیگر همه را در این محل می‌شناسم. همسایه‌های قدیمی با احترام از کنار هم رد می‌شوند. حتی اگر ارتباطی هم بینشان نباشد. دلم می‌خواهد قهوه بگیرم بروم توی مغازه‌ی فتوکپی بنشینم با آن زن پشت میز قهوه بخورم و گپ بزنیم. حالا که کمتر نوشته‌هایم را پرینت می‌گیرم به من می‌گوید کم‌پیدایی و من با خودم می‌گویم نکند ناگهان برود. من هیچ شماره‌ای از او ندارم. یک‌بار صاحب مغازه که مردی ترک است به دست‌خطم نگاه کرد و گفت عجب دست‌خطی داری شما، به‌به چه کیفیتی. خندیدم. دیگر می‌دانم این تعریف یعنی سلام دختر چطوری چند سال شده که ما هم را می‌بینیم و چه عجیب است این دیدن مدام. بله من که دست‌خط خاصی ندارم حالا. ولی آدم آدمیت را دوست دارد. مادربزرگ می‌گفت مردم‌داری.

صبح و غروب فنجان قهوه‌ام را می‌برم لب پنجره و به گذر آدم‌ها نگاه می‌کنیم. آشناها و غریبه‌ها. اوایل بیشتر اهل چای بودم. اما دقیق نمی‌دانم از کی آرام آرام قهوه عزیزتر شد. در این خانه قهوه‌خور شدم. اوایل قهوه‌ی فرانسه یا دمی دوست داشتم. حالا بیشترقهوه‌ی ترک دوست دارم. قهوه‌فروش محل هم جوانی‌ست که خوب می‌شناسمش. می‌داند هر بار چه اندازه قهوه می‌گیرم. با مهربانی و نرمی و دوستی قهوه را در پاکت می‌ریزد و می‌گوید نوش جان.

چه شعرها در این خانه نوشتم. انگار هزار قرن است از این پنجره به آدم‌ها نگاه می‌کنم.

مهمان‌های نازنینی این‌جا به دیدنم آمدند. در و دیوارش برایم عزیز است. انگار آدمی شده نوازش‌گر. دوستانم هم همیشه این‌جا را دوست داشته‌اند. گاهی نوشته‌اند دلشان برای این مبل قرمز مادربزرگم تنگ می‌شود. شاید یکی دو مورد هم بوده که کسی پایش را این‌جا گذاشته و پشیمان شده‌ام. با خودم گفته‌ام فرمان اول دزد را به خانه‌ات راه نده. کسی آمده زخمی زده و رفته. روزگار است دیگر، می‌شود.

۲۵ مرداد ۸۳ این خانه این همه خوب نبود. آرام آرام عوض شد. شبیه و شبیه‌تر شد. بزرگ و بزرگ‌تر.

حالا می‌شود گفت این خانه مرا دوست داشته. این محل این مردمان بخشنده بوده‌اند. همین همسایه‌های گاهی عجیب خوب بوده‌اند.

صبح‌ها و عصرها از این پنجره به مردم و به کوه که هنوز پیداست نگاه می‌کنم. در این خانه‌ی کوچک بزرگ شده‌ام.

۲۵ مرداد ۹۸

دیدگاه ها . «۲۵ مرداد ۸۳»

  1. سلام :) چند روزی بود منتظر نوشتهٔ جدید بودم
    و امروز در مترو خواندمش
    و آدم‌هایش را تصور کردم
    و خوش‌حال شدم :)
    خیلی قشنگ بود

    چه خانهٔ زیبایی دارید
    از این دوردست دیدمش!

    با مهر، یاسمن

    1. یاسمن عزیز،
      محبت داری نازنین. نوشته بودمش ولی باز هزار چیز دیگر توی سرم می‌آمد. فکر می‌کردم چرا از پرنده‌های پشت پنجره ننوشتم.
      چرا یادم رفت از سحر بنویسم و…
      و یا از دوستان پاگرد که انگار در همین محله‌ی من زندگی می‌کنند..
      ممنونم از محبتت.
      سارا

  2. سلام سارا جان
    این کلمات برای من پر از روشنی‌اند. انگار موسیقی متن قطع می‌شود و فرصتی برای دیدن زندگی دست می‌دهد.
    یادم هست زمانی می‌خواستم نامه‌ای بنویسم و توضیحش بدهم. خوشحالم که ننوشتم.
    «مرا درختی خواندید
    و به بازی راهم دادید».

     با مهر بسیار
    رایکا

  3. سارای عزیزم، زیبا می‌نویسی مثل همیشه
    چه حس فوق‌العاده‌ای داشت تصور آن خانه با آن همسایه‌ها…
    به اشتراک گذاشتن نوشته‌هایت لطف بزرگی‌ست به من که هرروز به اینجا سر میزنم مبادا چیزی نوشته باشی:)

    1. ملیکای مهربان،
      نوشتن هر روز دارد برایم سخت و سخت‌تر می‌شود. ذهنم مدام تغییر می‌کند.
      از چندین زاویه به هر نوشته‌ام نگاه می‌کنم. اما باز یادداشتی شکل این هنوز ممکن است برایم.
      خوب باشی همیشه دختر.
      سارا

    1. ارغوان،
      امیدوارم از دویدن‌هایت راضی باشی و حسابی به تو خوش گذشته باشد.
      خودم گاهی باورم نمی‌شود این همه سال گذشته به دویدن مدام. از هر لحظه‌ات بهترین استفاده را بکن.
      این جمله به‌نظر بی‌مزه است ولی کاملا جدی‌ست.
      مراقب خودت باش
      سارا

  4. چقدر قشنگ، همسایگی و خونه ی چندین ساله! یاد من انداختی به دوستم در آلمان زنگ بزنم، حومه ی شهر زندگی میکنه و مرغ و خروس و گربه دارن. اما محله خلوته. حتما بهش زنگ میزنم فردا.

  5. سارای خوب،

    خانهٔ مهربانی داری. ممنونم پنجره را باز می‌گذاری تا ما هم از این سوی آب و درخت و پرنده مهمان کلماتت باشیم. من هم «انگار هزار قرن است از این پنجره به آدم‌ها نگاه می‌کنم.» خوشحالم می‌نویسی.

    با دوستی و احترام،

    ماندانا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *