عینک آفتابی

سریع باید از خانه بیرون می‌زدم. دیر شده بود. موهام خیس و به‌هم ریخته. این‌جور وقت‌ها برای این که اوضاع به سامان شود یک چیزی لازم است. مثلا رژ لبی با رنگی خوب انتخاب شده. برای من آن روز عینک آفتابی جواب می‌داد. جمع کرد. هر چیزی رفت سر جای قشنگ خودش. درست شد.

همین‌طور که در خیابان راه می‌رفتم به این فکر کردم که یک کلمه در شعر گاهی این‌گونه است. یک ترکیب. یک چرخش. یک بی‌نظمی به‌جا. و بعد ناگهان حرفی معمولی شعر می‌شود.

بی‌ربط: نمی‌دانم چرا ناگهان چند ده نفر برای صفحه‌ی اینستاگرامم درخواست داده‌اند. آن بیرون چه خبر است؟ لابد عکس مسخره‌ای از من و شعر بدبختی زیرش. هیچ دوست ندارم. کاش می‌شد تمام آن عکس‌ها به معجزه‌ای ناپدید شوند.

دیدگاه ها . «عینک آفتابی»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *