دیدگاه ها . «مادر بزرگ»

  1. متن آنقدر سبُکا دارد که می توان حتا بدون یاری جستن از این برگه ی نوستالژیک(به زردی کاه٬ خطی آسیمه از سر شتاب٬)می توان عمق عاطفه ای را(با پرداخت خوب)تجربه کرد.
    فقط می ماند سطر آخر که اینجا به مثابه یک کار خراب کن عمل می کند.
    بتادین و پنبه بیهوده بود
    داشت بال در می آورد
    همین.

  2. سلام سارای عزیز. از جواب ایمیلتان ممنون هستم. فقط اینکه گویا شما آهنگ tango to evora رو برای من فرستاده بودین، اما چیزی به دست من نرسیده… راستی، وبلاگ بسیار زیبایی دارید. از خواندن شعرهایتان لذت بردم. می خواستم با اجازه لینک بدم. خوشحال می شم به وبلاگ من هم سر بزنید. باز هم ممنون.

  3. انگار همشون یک معلم داشتند که این طور زیبا و ساده می نویسند مثل مادرم ،حتی حالا که آلزایم داره ، شاید کمی بالرزش و بی تمرکز امابه همین زیبایی وسادگی…. دلم نمی خواد هیچ وقت پروازشو ببینم ، مگه چقدر آدم ساده و با صفا داریم که بخواهیم از دستشو ن بدیم ، دیگه غم نبینی سارا جون ، هر وقت که می آم اینجا پر می شم وخالی از غم ، از اشک …

  4. زمستان که آمد ، مادربزرگ رفت.
    شاید هم ما بزرگ شده بودیم. که اگر نمی شدیم ، مادربزرگ نمی رفت؟
    قبرستان سفید بود و زنها مثل کله قندهای سیاه بالای سر زنی که در برف گم میشد، خم میشدند ،راست میشدند
    که دستی روی سرم کشید و لبخند زنان پر کشید بر بلندای بلندترین کاج آبادی . جایی که گنجشکان انتظار جفتهاشان را می کشیدند.
    بیچاره خاتون ، گوشه ای از قبرستان شال سیاه می پیچید و شاید بر پروازی اشک می ریخت که در شاخ و برگ کوهستان یخ زده بود.
    خواهرم می گفت: این هم یکی دیگر.
    بعد گنجشکهای یخ زده اش را از لابلای شاخ و برگ درختان انتظار بیرون می کشید و دفن میکرد.
    ومن که در چشمهای کسی حلق آویز شده بودم به ما در بزرگ فکر می کردم که اگر نمی رفت شاید ،توران هیچوقت شهامت لشکر کشیدن به کودکانه هامان را نداشت.
    باید بر می گشتم. به جنگل چشمهایی که بهار می خواستند و پرندگان مهاجر که لای موهایم لانه می ساختندو تخم می گذاشتند و انتظار جوجه هاشان را می کشیدند . چه انتظار بیهوده ای!
    جوجه ها خیلی پیشتر در تخمهاشان حلق آویز شده بودند.ومن باز هم به مادربزرگ فکر می کردم که دیگر رفته بود و ما خیلی پیر شده بودیم .
    شاید اگر نسیم دریا چشمهایش میشی نبود گرگها به آب نمی زدند.

  5. آذر نام ایزد نگاهبان آتش است. وبه سبب اهمیت مقام، پسر اهــوره مــزداست.
    پس تو را می ستاییم ای پسر اهوره مزدا، و با پاسداری ایزد رام ، در بیست و
    یک آذر مـــاه یکهــزار و سیصد و هشتـاد و پنج خــــورشیدی ، آمدنت را جشن
    می گیریم با آتش و مهر و می خوانیم که:
    مرا تو بی سببی نیستی
    براستی صلت کدام قصیده ای ای غزل؟
    ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب از دریچه ی تاریک
    کلام از نگاه تو شکل می بندد
    خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی!
    دوباره آمدن احمد شاملو را جشن می گیریم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *