آخرین هدیه

در راه
تنها به پتویم فکر می‌کردم
سردم بود
ملافه‌اش چهارخانه‌ی آبی- سفید است
مامان دوخته
فکر کردم برای اینکه مست کنم
یک لیوان شیرِ داغ هم بنوشم
بعد پتو را
بپیچم دورم
شب
مامان بیدار می‌شود
مرا شیر می‌دهد
به سینه‌اش گلوبند فیروزه‌ی نیشابور آویخته
برای تولدت
پتویم را پست می‌کنم
و دیگر
به دنیا می‌سپارمت

دیدگاه ها . «آخرین هدیه»

  1. بسیار زیبا بود
    خانم محمدی یه سوال دارم :
    شما ایران تشریف دارید؟
    اگر آره
    آیا انجمن ادبی یا جایی عمومی برای شعرخوانی میرید
    دوست دارم شما رو از نزدیک ببینم
    آنسوی خیابان قهوه خانه شکم و شهوت را بسته اند
    آخور طویله ها خالی اند
    همه
    همه
    همه
    بر صحنه رازآلود جهان نقش رهبانیت می کشند
    سیلاب را تماشایی ترین خرابی در انتظار است
    بتکده نابود می شود
    من هستم و او
    امشب نامه ای به خدا نوشته ام
    بیا و بخون
    شاید نامه بعدی را با هم نوشتیم
    در ضمن من به شما لینک دادم
    دوست دارم مرا مهمان کنید
    مرسی

  2. سلام
    شعرهای شما خوب است.
    بعد از این چند وقتی که خوانده ام حس می کنم داری به یک جاهایی کی رسی که به هر حال دیر یا زود داشته های شعری ات به پایان می رسد
    نمی دانم کجا ولی باید یک جای دیگر برای دوباره زاده شدن باشد.
    اینها هم از بدی های ساده نوشتن است که نمی توانیم مثل بعضی دوستان به تمهیداتی به ظاهر زبان محور دست بزنیم تا بگوییم…
    خوش باشی
    بای

  3. : وبلاگ نویس عزیز، جمعی از دوستانت در وبلاگستان در حال پژوهش در زمینه ی وبلاگ و چت می باشند. از شما دعوت می شود در نظرسنجی اینترنتی این پژوهش شرکت کرده و در صورت تمایل با ما همکاری نمایید.

  4. و آن گاه حضور باد سایه در آغوش کشیدن را با خود برد ..من ماندم فنجان قهوه ای که زود تر از همیشه سرد شد …آن شب باران هم لالایی خود را فراموش کرده بود ..نه حقبقت نبود ..من پرواز را نشانه رفته بودم …راستی تن تو بوی باران می دهد ؟؟؟(فرامرز)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *