octobre 03, 2008 | جمعه، 12 مهرماه 1387

 
 
دست تو

شکستم
مهیب، با شکوه
مانند جامی به رنگ آبی فیروزه‌ای
با رگه‌های بنفش

گران‌بها‌ترین جام‌ها نیز
در مجلسی اشرافی
زمین بخورد
تکه تکه شود اگر
نباید رو برگرداند
تبسم‌ها و شادباش‌ها
پیش می‌رود

شکستم
مهمان‌ها دستم را فشردند
با گردن‌های افراشته
بی‌خبر از تمام تراژدی‌ها

رقصیدم
با همه‌ی آهنگ‌ها
بی آن که دعوتی را رد کنم
در پیراهن آبی فیروزه‌ای و دستمال گردن بنفش

خدمتکارها
در سکوت و دست به سینه
خیره بودند

به من
و به دست تو
به تلنگر کوچک دست تو

یازدهم فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت

 
 

septembre 30, 2008 | سه شنبه، 9 مهرماه 1387

 
 
برای هفتم مهر

امروز فکر کردم بیش از هر کسی در عمرم با مادرم حرف زده‌ام و در حالی که در پیاده روی خیابان ولی عصر راه می‌رفتم
دلم برای تمام کسانی که به شکلی از مادرشان دورند گرفت.

روز تولد مادر است.


.
.
.
* یک جای خوب : روزنگارهای سین برای شین، می‌توانید یک تاج خوشگل طلایی برای کوچولوها یا هر پادشاه بی تاج و تختی که می‌شناسید، بسازید.
در صفحه‌ی توکای مقدس دیدمش.

 
 

septembre 22, 2008 | دوشنبه، 1 مهرماه 1387

 
 
زن سنگین

hahaha.gif


زن درونم
روزی چند بار سنگسار شود خوب است؟
باور نمی‌کنید
سبک بلند می‌شود از خاک
دوش می‌گیرد
موهایش را با شامپوی خوشبویی می‌شوید
با دقت پوستش را کرم می‌زند
سیگاری می‌گذارد میان لب‌های سحرآمیزش
به چشمان حیرت‌زده‌ی من می‌گوید
آتیش لطفن

.
.
.

× معرفی :
سایت شاپور جورکش
باید روزی درباره‌ی کتاب "بوطیقای شعر نو" نگاهی دیگر به نظریه و شعر نیما، کار آقای جورکش بنویسم.
کتابی ست بسیار گیرا و خاص که نمی‌شود به سادگی از کنارش گذشت.

 
 

septembre 18, 2008 | پنجشنبه، 28 شهریورماه 1387

 
 
دعوت


به خانه‌ام بیا
اندکی از قلبم مانده
ما که با هم این حرف‌ها را نداریم
آتشش بزن
تو به گرمای قلب من عادت کرده‌ای

 
 

septembre 05, 2008 | جمعه، 15 شهریورماه 1387

 
 
Just Imagine

Imagination.gif

همین روزهاست
قحطی شود
کلمه قطع شود
لوله بکشند
از استانبول
یا بغداد
کلمات تقلبی وارد کنند

شاعران و نویسندگان جوع بگیرند
هر چه می‌گویند
گنگ نگاهشان کنیم

همین روزهاست
مردم کوچه و بازار
ناتوان شوند
از گفتن یک قصه‌ی عاشقانه
لکنت بگیرند
بپیچند به خود از درد

صف بکشیم
بازار سیاه
درمانده
زندگی‌مان را بدهیم
برای چند واژه‌ی نایاب
Passion
Human
Imagination

 
 

août 28, 2008 | پنجشنبه، 7 شهریورماه 1387

 
 
دل‌خوشی من چه بود ؟

Delkhoshi.gif


توکای مقدس که روشن می‌شود می‌روم می‌خوانمش، درباره‌ی دل‌خوشی‌هایش نوشته، دلم می‌خواهد یادداشتی بگذارم صفحه را باز می‌کنم اما چیزی به نظرم نمی‌رسد.

شال و کلاه می‌کنم پیاده شریعتی را بالا می‌روم، دارینوش یک آهنگ مثل مارش عزا برای شب جمعه انتخاب کرده، به مغازه شکلات فروشی می رسم.

قدم زدن وقت غروب خوب است.

یک دل‌خوشی من می‌تواند شکلات باشد،Ritter SPORT شیری و بیسکوییتی، یاد سارا می‌افتم عصرانه روی نان سنگک شکلات می‌مالید و سر میز می‌نشست.
در پاریس دلش برای نان سنگک تنگ می‌شود، دلخوشی من این است همان قدر یاد من بکند و یک نقاشی برایم پست کند.

یاد دانیال هم می‌افتم به "خاک بر سرش" می‌گفت "چک بر سرش"، آخرین جمله سازی‌اش را در دفترم یادداشت کرده‌ام(یادگرفتن فارسی برایش سخت بود):
دردناک ـ زندگی دانیال خیلی دردناک است.
غمناک ـ فیلم زندگی دانیال خیلی خیلی غمناک است.
نمناک ـ لباس‌های دانیال همیشه از اشک نمناک هسنتد.
درسمان ساختن صفت با ناک بود.

برای گرفتن شیرشکلات از دستگاه سینما فرهنگ بلیط می‌خرم بیست دقیقه به فیلم است و پنج شنبه، ولی بلیط‌ها تمام نشده باید فیلم غمناکی باشد.

یک دل‌خوشی من می‌تواند دیدن فیلم خوب باشد که موسیقی‌اش در ذهنم بماند.

آدم‌ها به طرز عجیبی بی‌سر و صدا سر جایشان می‌نشینند، فیلم فرزند خاک شروع می‌شود موسیقی کار آریا عظیم‌نژاد است و دردناک، وسط فیلم بلند نمی‌شوم ولی از این سوژه‌های از سر اجبار است: جنگ، جنازه، عشق و ایمان ...

به خانه برمی‌گردم.

یک دل‌خوشی‌ام کتاب شعری‌ست که روی میز است، کسی فرستاده، چه بگویم !

می‌نشینم این چیزها را تایپ می‌کنم با موسیقی فیلم Atonement (کفاره) کار Dario Marianelli ، یک دل‌خوشی‌ام نوشتن است همراه با موسیقی مورد علاقه‌ام.

یک آدرس در دفترچه یادداشتم دارم خیلی دور، کالیفرنیا، نوشتن نامه به این آدرس هم یک دل‌خوشی می‌تواند باشد.

شیر سه درصد چربی پاک با شیرین گندمک.

آب دادن به شمعدانی.

دانه دادن به میناهای پشت پنجره.

و ...

حالا می‌بینم کم نیستند دل‌خوشی‌ها مثلن همین مداد Fabber Castel اگر B بود که دیگر معرکه می‌شد.

از آدم‌ها نخواستم زیاد چیزی بگویم چون این نوشته باید جایی تمام می‌شد.

سپاس‌گزارم توکای مقدس !

.
.
.

× قصه‌ای به یاد ماندنی از احمد پوری

 
 

août 27, 2008 | چهارشنبه، 6 شهریورماه 1387

 
 
...

پروانه‌ها
در پیله می‌میرند


خیلی از پروانه‌ها

 
 

août 23, 2008 | شنبه، 2 شهریورماه 1387

 
 
آب نه

درد
از سر می‌گذرد
و هر نیزه‌اش
نیزه‌ای

 
 

août 19, 2008 | سه شنبه، 29 مردادماه 1387

 
 
ماه خونی

می‌خواهم پایین و پایین‌تر روم
با سنگینی زخمی تنم
تاریک و تاریک‌تر شوم

صداها را نشنوم
صدای مرغ ماهی‌خوار
صدای مرد ماهی‌گیر

 
 

août 11, 2008 | دوشنبه، 21 مردادماه 1387

 
 
ناراحتی قلبی

گلوله‌ها بسیارند
عمیق و قدیمی

در باز و بسته می‌شود
چاقوها می‌چرخند

هر از گاهی
صدای شلیکی دوباره
اتاق را می‌پراند

دست‌ها درمانده
کنار تخت خونین تو
فرو می‌ریزند

صدایت بالا نمی‌آید
از گلوله‌ی اصلی بگویی
و هیچ کس حواسش
به اشاره‌ی ناتوان دست تو
به قفسه‌ی سینه‌ات
نیست

.
.
.
محمود درویش درگذشت.
در شعری می‌نویسد«بیست سطر از عشق نوشتم و محاصره، بیست متر، عقب‌نشینی کرد.»، سایت شاملو

او را در فلسطین به خاک خواهند سپرد.