février 03, 2010 | چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۸

شادی

چمدان
آن قدرسنگین هست که
تا ته اقیانوس سفر کند

لباس‌ها پوسیده شوند
رها میان آب‌ها
آن قدر که
هیچ کس نفهمد
زنانه بودند
اِسمال
و
بنفش

سارا محمدی اردهالی
بیروت، ۱۴ بهمن ۸۸

janvier 30, 2010 | شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۸

بهمن

شکایت‌ها همی‌کردی
که بهمن برگ‌ریز آمد

کنون برخیز و
گلشن بین
که بهمن
بر گُریز آمد

ز رعدِ آسمان بشنو تو آواز دُهُل
یعنی:
عروسی دارد این عالم
که بُستان پُر جَهیز آمد

که یاغی رفت و
از نصرت
نسیم مشکبیز آمد

به گوش غنچه
نیلوفر
همی‌گوید
که یا عبهر
به استیز عدو
می خور
که هنگام ستیز آمد

که نبوَد خواب را لذت چو بانگِ خیز خیز آمد

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

janvier 25, 2010 | دوشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۸

چه آتشی

Beyrouth881105.jpg

خورشید خانم ِ فلات قاره‌ی من
کجایی

من تنها لب مدیترانه‌ام
غرب ِ شرق

خم شو به سمت من
بپيچ
به طول من
به عرض من

کلمه‌ها نم کشیده‌اند
با چوب‌های خیس
چه آتشی روشن کنم


سارا محمدی اردهالی
بیروت، ۵ بهمن۱۳۸۸

janvier 17, 2010 | یکشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۸

به هم ریخته و آشفته

با دمپایی‌ راحتی
راه می‌افتد
کتاب‌های نیمه‌باز زیر تخت را بر می‌دارد
لباس‌های پراکنده را تا می‌کند
مداد‌ها و فنجان‌ها را جمع می‌کند
می‌آید پشت‌سرت
دل دل می‌کند
نزدیک نرمه‌ی گوشت می‌آورد لبش را
صدای نفسش را حس می‌کنی

برمی‌گردی

اتاق خالی است
به هم ریخته و آشفته

سارا محمدی اردهالی، ب
۲۷ دی ۸۸

janvier 16, 2010 | شنبه ۲۶ دی ۱۳۸۸

چون

سر را گرفته بودم
یعنی که در خمارم

گفت
ار چه در خماری
نی در خمار مایی ؟

گفتم
چو چرخ گردان
والله که بی‌قرارم

گفت
ار چه بی‌قراری
نی بی‌قرار مایی ؟

سود و زیان یکی دان چون در قمار مایی
این‌جا دویی نباشد
این ما و تو چه باشد
این هر دو را یکی دان چون در شمار مایی

خاموش کن که دارد هر نکته‌ی تو جانی

مسپار جان به هر کس

چون جان‌سپار مایی

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

janvier 13, 2010 | چهارشنبه ۲۳ دی ۱۳۸۸

صبح در کشورم

صبح در کشورم ساعت هشت یک نفر از زنش خداحافظی کرده رفته سمت ماشینش
این طور از خواب بیدار می‌شوم
می‌روم بیرون
هیچ جا

صبح در کشورم یک مرد دارد به سمت ماشینش می‌‌رود
سیلویا با شور می‌گوید برویم فیلم ایرانی ببینیم
فیلم ببینیم
دوست دارد
فیلم ایرانی
سالن پر است
فیلم را دیده‌ام
نگاه نمی‌کنم
صبح در کشورم زن در را می‌بندد
بی‌دفاعم
دست بسته
دارم می‌شنوم
پرویز پرستویی از گل‌شیفته می‌پرسد
کدام مین؟ سر کلاس درس مین چه کار می‌کرد؟
حالا نوبت گل‌شیفته است
کسی که می‌جنگد برای بچه‌هایش هم تصمیم گرفته
سیلویا فیلم ایرانی دوست دارد
در تاریکی برق کلاشینکف چشمم را می‌زند
کلمات خنثی نمی‌شوند
حواسشان نیست
وسط فیلم بلند می‌شوم
مرد افتاده
همه جا پر از شیشه خرده است
زن برمی‌گردد
بلندش می‌کند
آخرین خبر امشب را می‌خوانم
احمد شیرزاد نوشته
من دیدم
خودم دیدم
مغز متلاشی شده‌ی شوهرم را دیدم

سارا محمدی اردهالی، ب
۲۲ دی ۸۸

janvier 07, 2010 | پنجشنبه ۱۷ دی ۱۳۸۸

کافی نت

هزار پنجره باز است
انگشت‌ها می‌دوند روی دکمه‌ها
سمت عکس‌های منتظر
صدای قدم‌ها قطع نمی‌شود

به صفحه کلید نگاه می کنم
هیچ حرفی ندارم
پنجره‌ی تو بسته است

۱۵ دی ۸۸
سارا محمدی اردهالی، ب

décembre 31, 2009 | پنجشنبه ۱۰ دی ۱۳۸۸

ماهی‌ها

ماهی‌های پرورشی
با تکثیری مصنوعی
در حوضچه‌ها
به دنیا می‌آیند
دستگاه‌ها به استخرهای کوچک‌شان
اکسیژن تزریق می‌کنند
فربه می‌شوند
در بسته‌هایی با تاریخ مصرف
به هنگام
می‌برندشان بازار

ماهی‌های آزاد
در وحشت کوسه‌ها
خلاف جریان آب
شنا می‌کنند
عاشق می‌شوند
جفت‌گیری می‌کنند
و
بسیاری‌شان
هیچ وقت
به آب‌های آزاد نمی‌رسند

۱۰ دی ۱۳۸۸
سارا محمدی اردهالی

décembre 28, 2009 | دوشنبه ۷ دی ۱۳۸۸

در محرم سنه‌ی هزار و چهارصد و سی و یک

امروز که من این قصه آغاز می‌کنم،
از این قوم که من سخن خواهم راند یک دو تن زنده‌اند، در گوشه‌ای افتاده،
و خواجه بوسهل زوزنی چند سال است تا گذشته شده‌است و به پاسخ آن که از وی رفت گرفتار.
و ما را با او کار نیست هر چند مرا از وی بد آمد، به هیچ حال.
چه، عمر من به شصت و پنج آمده و بر اثر ِ وی می‌بباید رفت. و در تاریخی که می‌کنم،
سخنی نرانم که آن به تعصبی و تزیدی کشد و خوانندگان این تصنیف گویند:
" شرم باد این پیر را "
بل که آن گویم که تا خوانندگان با من اندر این موافقت کنند و طعنی نزنند.


تاریخ بیهقی، ابوالفضلِ بیهقیِ دبیر

décembre 24, 2009 | پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸

گفتا که چند جوشی گفتم که

تا قیامت

گفتا کجاست آفت
گفتم به کوی عشقت

گفتا که چونی آن جا

گفتم

در استقامت


.
.
.

مولانا جلال الدین محمد بلخی


Bey881019s.jpg

این مجتمع هشت‌ تا زنگ داشت





برای نشر دوباره‌ی نوشته‌ها و عکس‌هایم با من حرف بزنید.